سفیر
شعر
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
اشک...
اشکم را با درختان گفتم درختان آه کشیدند
دردم را با چشمه گفتم چشمه اشک از دیده ریخت
به مرغ نغمه خوان گفتم غمزده شد و خاموش گشت
به ستاره درخشان گفتم با چشمکی جواب داد
به گلی که در میان علفها زیر پای من پنهان بود گفتم
و به گلی که بالای دیوار روی سر من آویزان بود گفتم
بی درنگ گلهای چمن بر من دلسوزی کرددند و با عطر خود دردم را تسکین دادند
آه اکنون که همه ی طبیعت اینگونه با من همدردی میکنند و اشکهای مرا روی
بالهای خود میریزند، بگو ای آنکه مایه ی ریختن این اشکهایی
تو نمی خواهی دردم را بشنوی؟ و نمی خواهی تسکینم دهی؟
چه پرسش بیهوده ای، می دانم که نمی خواهی؟
نوشته شده توسط آصف خسروی
در 12:20 | لینک ثابت
•

