تبليغاتX
سفیر - درد دل من...

دوشنبه نوزدهم آذر 1386

درد دل من...

خیلی دوست داشتم برای یک بار هم شده حرف دلم را بزنم

 

حرف دلم را بگویم که تا چه اندازه دوستت دارم و برایت میمیرم

 

ولی هر بار که می خواستم بگویم،قلب کوچک من به من می گفت:

 

 صبر کن تا او چه می گوید

 

من صد ها بار صبر کردم تا ببینم او چیزی از عشق به زبان می آورد یا نه؟

 

گفتم ای قلب: بزار خودم بگویم تا آسوده خاطر شوم.

 

قلب گفت:ای عاشق می دونی سخترین حرف برای یک عاشق چیه؟!

 

سخترین حرف یک عاشق،گفتن نه از طرف معشوقه ی

 

اینبار به قلب گفتم: بیا قلب کمکم کن تا بتوانم حرف دلم را بزنم و او گفت: باشه

 

به معشوقه رسیدم و گفتم:تو را برای اولین بار که صحبت کردم و دیدم؛قلبم تکون

 

خورد و از خود بی خود شدم و دوستت دارم و این قلب کوچک من دیگه طاقت نداره

 

که با خودم صحبت کنم او هم تو را در خود جای داد.حالا بگو میتونم  به درون قلبت

 

پای بزارم؛ معشوقه گفت:" نه".چون من خودم عاشقم ولی عشقم نمی داند که من

 

دوستش دارم به همین خاطر سرگردانم و نمی توانم با تم کنار تو همیشه باشم

 

من رفتم در صورتیکه قلبم می گفت:" آصف این دنیا، دنیای عاشقی نیست دنیای

 

عشق و زندگی است.برو و بگرد تا اون روزاس خود را پیدا کنی و اینبار اگر

 

دیدی که اون همون عشق گمشده ات هست بی درنگ بهش دل ببند که او هم عاشق توست..

نوشته شده توسط آصف خسروی در 13:29 |  لینک ثابت   •