جمعه شانزدهم آذر 1386
برق تنهایی
در میان ازدحام این شهر شلوغ..
و در زیر بارش تگرگ تنهایی،در کنار دوستانی غریب و دور،
بی تو تنها مانده ام..
و در این بن بست تاریک وهم خیال، غروب را به تماشا نشسته ام..
من عاشق شبهای مهتابیم..
و غروب سرخ را در سرآغاز تمام زیباییها نشانده ام...
و بیرق سرخ تنهایی را بر بلندترین قله ی غروب به اهتراز درآورده ام..
و ای آشنای همیشه ی من،بی تو، دیگر سرخی غروب هم رنگی ندارد!
و شبهای مهتابی را خفاشها به اسارت در آورده اند..
باغچه ی کوچک خانه ی دل من...
به زیر گامهای بی رحم جنون ،مظلومانه جان داده است..
میخواهم درباره ی تو ....
درباره ی مهربانترین مخلوق خدا به اندازه ی تمام تنهایی هام...
میخواهم ...
میخواهم تورو در سراسر آغاز زیباییها نشانم..
میخواهم تو با دستان سخاوتمندت...
بیرق تنهایی مرا از بلندترین قله ی غروب یه زیر درآوری...
میخواهم...
غروب غمت را به هر بهایی خریدارم![]()

