پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
دوستان مهربانم...
وقتی غمگین و ناراحت هستید و از اینکه به چیزی که میخواستید
نرسیدید..محکم بنشینید و خوشحال باشید که خداوند در فکر چیز
بهتر برای شماست..
....
دوستان خوبم..
من دارم برای مدتی میرم...
میرم به دنبال زنده کردن باورهایم...
به دنبال آرزوهایم...
وقتی بدست آووردم به پیشتون بر میگردم و با شما قسمت میکنم...
.....همیشه سر سجاده نمازم برای سلامتی تون دعا میکنم و
از خدا میخوام به تمام آرزوهایتون برسید...
عید را بهتون تبریم میگم و امیدوارم شما هم روزی به خونه خدا
بروید...
....فراموشم نکنید![]()
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
این دنیا نبود که ما انتظارشو داشتیم...
شبی مست می گذشتم از در ویرانه ای
بر سیاهی چشمم خیره شد برق خانه ای
نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره تا دیدم صحنه ویرانه ای
مردکی کور و فلج اندر گئشه ای
مادری مات و مبهوت همچون پروانه ای
پسرک میزند از سوز و سرما دندان بر لب
دخترک مشغول عیش و خویش با بیگانه ای
.....از آن پس سوگند خوردم تا که مست نروم سوی خانه ای
....تا نبینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ای
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
اشک...
دردم را با چشمه گفتم چشمه اشک از دیده ریخت
به مرغ نغمه خوان گفتم غمزده شد و خاموش گشت
به ستاره درخشان گفتم با چشمکی جواب داد
به گلی که در میان علفها زیر پای من پنهان بود گفتم
و به گلی که بالای دیوار روی سر من آویزان بود گفتم
بی درنگ گلهای چمن بر من دلسوزی کرددند و با عطر خود دردم را تسکین دادند
آه اکنون که همه ی طبیعت اینگونه با من همدردی میکنند و اشکهای مرا روی
بالهای خود میریزند، بگو ای آنکه مایه ی ریختن این اشکهایی
تو نمی خواهی دردم را بشنوی؟ و نمی خواهی تسکینم دهی؟
چه پرسش بیهوده ای، می دانم که نمی خواهی؟
سه شنبه بیستم آذر 1386
شب ...عالم تنهایی من
ای دوست مرا به خاطرآور
شب سرشار از تماشاست... شب سرشار از سکوت
شب موسم شنیدن حرفهای ناگفته و آواهای ناشفته هست...
شب است و موسیقی بلند سکوت...
شب است و خودمان رویا از دشت ابری خیال...
شب است و تکلم ستاره ها در کرانه ی بی واژه ها ی آسمان با من
بیا دست در دست واژه ها با گلگشت در باغ شب برویم..
بیا تا چشمهای تماشا وسعت مشک شب را ببوییم..
بیا تا گام بر ابتلای جاده ی شب بگزاریم
و تا سپیده دمان قدم بزنیم تا...
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
درد دل من...
حرف دلم را بگویم که تا چه اندازه دوستت دارم و برایت میمیرم
ولی هر بار که می خواستم بگویم،قلب کوچک من به من می گفت:
صبر کن تا او چه می گوید
من صد ها بار صبر کردم تا ببینم او چیزی از عشق به زبان می آورد یا نه؟
گفتم ای قلب: بزار خودم بگویم تا آسوده خاطر شوم.
قلب گفت:ای عاشق می دونی سخترین حرف برای یک عاشق چیه؟!
سخترین حرف یک عاشق،گفتن نه از طرف معشوقه ی
اینبار به قلب گفتم: بیا قلب کمکم کن تا بتوانم حرف دلم را بزنم و او گفت: باشه
به معشوقه رسیدم و گفتم:تو را برای اولین بار که صحبت کردم و دیدم؛قلبم تکون
خورد و از خود بی خود شدم و دوستت دارم و این قلب کوچک من دیگه طاقت نداره
که با خودم صحبت کنم او هم تو را در خود جای داد.حالا بگو میتونم به درون قلبت
پای بزارم؛ معشوقه گفت:" نه".چون من خودم عاشقم ولی عشقم نمی داند که من
دوستش دارم به همین خاطر سرگردانم و نمی توانم با تم کنار تو همیشه باشم
من رفتم در صورتیکه قلبم می گفت:" آصف این دنیا، دنیای عاشقی نیست دنیای
عشق و زندگی است.برو و بگرد تا اون روزاس خود را پیدا کنی و اینبار اگر
دیدی که اون همون عشق گمشده ات هست بی درنگ بهش دل ببند که او هم عاشق توست..
یکشنبه هجدهم آذر 1386
هر کسی دوست داشت جواب بده ..اجباری نیست
دیروز آموزگار عشق بودم...
و امروز شاگرد عشق شدم.
...
..
سلام دوستان با محبتم.. صادقانه جواب بدید...
۱ـ نظرتون در مورد عشق را از دیدگاه دل زیبایتون بگویید؟
۲ـاینکه اگر زمانی به عشق واقعی خودتون رسیدید چه کلمه
یا جمله ای بر زبان می آورید؟
۳ـشاد ترین لحظه زندگیتون چه لحظه ای بود؟
۴..و یه آرزو؟
جمعه شانزدهم آذر 1386
برق تنهایی
در میان ازدحام این شهر شلوغ..
و در زیر بارش تگرگ تنهایی،در کنار دوستانی غریب و دور،
بی تو تنها مانده ام..
و در این بن بست تاریک وهم خیال، غروب را به تماشا نشسته ام..
من عاشق شبهای مهتابیم..
و غروب سرخ را در سرآغاز تمام زیباییها نشانده ام...
و بیرق سرخ تنهایی را بر بلندترین قله ی غروب به اهتراز درآورده ام..
و ای آشنای همیشه ی من،بی تو، دیگر سرخی غروب هم رنگی ندارد!
و شبهای مهتابی را خفاشها به اسارت در آورده اند..
باغچه ی کوچک خانه ی دل من...
به زیر گامهای بی رحم جنون ،مظلومانه جان داده است..
میخواهم درباره ی تو ....
درباره ی مهربانترین مخلوق خدا به اندازه ی تمام تنهایی هام...
میخواهم ...
میخواهم تورو در سراسر آغاز زیباییها نشانم..
میخواهم تو با دستان سخاوتمندت...
بیرق تنهایی مرا از بلندترین قله ی غروب یه زیر درآوری...
میخواهم...
غروب غمت را به هر بهایی خریدارم![]()
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
یک دانه ی سنگین گندم را
با خود می بردم
یک دفعه باران آمد
من ترسیدم
نزدیک بود توی آب غرق بشم
چشمم به یک برگ افتاد
تند رفتم زیر آن برگ
که باران خیسم نکند
خدایا
متشکرم که امروز
مرا از مرگ نجات دادی!
از زبان یه مورچه...
چهارشنبه هفتم آذر 1386
شکست..نا امیدی. گزشته تلخم..خداحافظ و سلام به آینده ی زیبا...
سلام و درود بی کران بر دوستان با محبتم...
از اینکه همیشه به آشیانه ی سبزم حضور می یابین..بسیار
خوشحالم و تک تک دستان با محبت شما را میبوسم که با قلم
زیباتون به متنهام نظر میدین..من در شرایط خوبی بسر میبرم
و قول میدم که بعد از پیدا کردن کار..یه کامپیوتردر خونه بخرم تا
همیشه خدمتگزار کوچکی در دنیای زیبای شما باشم..به همین
خاطر ناچارم هفته ای یه بار در خدمت شما دوستان خوبم باشم و
روزهای ۴ شنبه..
....
..
امروز میخواهم برایتون بنویسم..چون قلمم پر از احساس و زیبایی
هست...گفته بودم که بعد از اون سفر هیجان آوری و عجیبی که
داشتم همیشه به خودم میگفتم یه حکمتی در اون نهفته هست..
و من کلید طلایی زندگی ام را پیدا کردم و تلنگری که خدا بهم زده
را سپاس میدارم و امیدوارم که شما هم با خواندن این متنم..زندگی
زیبایتون را زیباتر کنید....
با سپاس..آصف
...
..
درست چند روز بعد از سفرم..من مدام به لب دریا میرفتم و به دریا
نگاه میکردم و همیشه از خود میپرسیدم حکمت سفرم چی بود؟
آخه من پسر دریا هستم..من از شهر زیبای محمودآباد از مازندرانم.
جایی که دریای اون به آدمهای که دلشون گرفته..احساس عجیب و
زیبایی میده و من هم همیشه چنین احساس زیبایی از دریا میگیرم..
بله..در یکی از اون روزها کنار ساحل بودم..دوستم عابد رو دیدم
تعجب کردم آخه من ۲ روز پیش از اون خداحافظی کرده بودم...که
بهم گفت یه احساسی بهم دست داده بود که سفر دریام را عقب بندازم.
خلاصه من و عابد از هر دری صحبت کردیم ..من از سفرم. و اون از
خودش و کار در کشتی..بعد عابد بهم گفت من با اعتقادی که بهت
دارم..این سی دی را بهت سفارش میدم تا بخونی..و بهت قول میدم
که گره زندگیت در این نوار هستش..و برام دعا کرد..من هم قول دادم
که حتما اون نوار رو گوش بدم..
اکنون که دارم این متن را برایتون مینویسم..کلید طلایی زندگیم را
پیدا کردم و در بهترین شرایط روحی بسر میبرم..و دنیا را زیباتر
از هر وقت میبینم و اگر بخوام صحبت کنم شاید هزاران دفترچه
کم بیاد...( از عشق..خدا..زندگی ..طبیعت.. و ...)
....فقط بهتون پیشنهاد میکنم که اگر میخواهید زندگی قشنگتون..
از این هم زیباتر بشه..سی دی..دکتر علیرضا آزمندیان را بیابید و
یا در کلاس اون شرکت کنید..
و من یه انسان زیبای دیگری شدم با شناسنامه جدید..چون باورهای
زندگی که گم شده بود پیدا کردم..بله..من آصف..۲۶ ساله..نقاش
و نویسنده داستانهای کوتاه و بلند هستم..و با تمام نیروی درونی ام
به همه ی انسانها میگم...که من میخواهم به تمام آرزوهای زندگی ام
در کنار دوستان خوبم با توکل به یاد خدا برسم..![]()
![]()
![]()
پنجشنبه یکم آذر 1386
کلمه ی عشق کجاست؟
نظرتون را صادقانه برام بنویسید..
۱ـ پسری پولدار بعد از دل و دل دادان به سراغ دختر فقیری
میرود..ولی خانواده دو طرف بخاطر اختلاف طبقاتی قبول
نمیکنند؟
۲ـ در مقابل پسری که میخواد تازه زندگی و کار خودشو شروع کنه
به سراغ دخترپولدار میرود و بعد از عاشق شدن..خانواده دو طرف
بخاطر اختلاف طبقاتی قبول نمی کنند؟
....به نظرتون حق این ۲ دختر و پسر زندگی نیست؟
.....مشکل در کجاست؟
.....یعنی حتما ۲ پسر و دختر که میخواهند ازدواج کنند باید از
یک سطح فرهنگ و مالی برخوردار باشن تا زندگی خودشان را
شروع کنند؟
چهارشنبه سی ام آبان 1386
سلام زیبا به تمام کساینی که دنیا را زیبا میبینن
سلام و درود بیکران بر تمام دوستان خوبم
امشب شب تولد آقام...امام رضا هست..
هنوز شادترین لحظه ی زندگی ام در خاطرم هست..
لحظه ای که کبوتر حاجت شما شدم و کاغذ حاجتحایتون را در
داخل ضریح امام رضا گزاشتم و امیدوارم که امشب کاغذ حاجتها
را باز کنه و تمام حاجتهای زیبای شما را بخونه و شما دوستان
خوبم بتونین در شب تولد امام رضا..حاجت خودتون را از آقا
طلب کنید...این نهایت آرزومه...
من هم کمی بهترم..نگران نباشید..قول میدم زود زود خوب بشم و
دوباره این بار برای همیشه پیش شما بمونم..آخه این وبلاگ..
مکانی مقدس برای منه و شما عزیزانم..فرشتگان زمینی من هستید.
....
...
در ضمن باید از همه کسانی که در این مدت به یاد من در تمام
لحظات شیرین زندگی شان بودند تشکر کنم..از آقا جواد بخاطر
تمام زحمتهایش..از خواهر خوبم الهام که همیشه به من روحیه
و انگیزه میداد و از دوست بسیار خوبم یاسی.یاسی من بخاطر تمام
لحظاتی که با صحبتهایت دل منو شاد میکردی و نگران و دلواپس
من بودی..ازت سپاسگزارم...و از همه شما ممنونم...
خدایا ..یا امام رضا..امیدوارم تمام دوستان خوبم که همیشه
محبت زیبایشون را احسسا س میکنم.را قسمت بشه تا به پیش
مرقد زیبایت بیان...![]()
![]()
...
شنبه بیست و ششم آبان 1386
زندگی زیباست....
سلام.صبح با آقا آصف بودم..به همه شما سلام رسوند
و احتمالا آخر هفته دوران نقاهتشو پشت سر میگذاره
و به پیش شما میاد...
این متن هم برای شما نوشته..
....
...
زندگی...
بیا بنشینیم و به آسمان نگاه کنیم که درسهای زیادی پیش رویمان است.
ابرها را ببین که چگونه بی هدف پرسه میزنند...
بیا از آسمان یاد بگیریم و به هیچ فکری نچسبیم و بی خیال و رها بگذاریم
فکرها در آسمان ذهن مان جابجا شوند و حتی گاهی دور دور شوند.
این طور قلب مان مثل آسمان صاف میشود...
......
...
بیا به غروب که روز جایش را به شب میدهد خیره شویم و در هیچ مشکلی
نمانیم.نگو قلبت زخمی شده،عیبی نداره،دوباره خوب میشودوقبلا هم اتفاق
افتاده،یکی میرود و دیگری می آید.یکی میمیرد و دیگری متولد میشود.
این نفس تغییر است.عشق را بارها پیدا میکنی.شده شبی به روز نرسد؟
....
...
اگر غمگینی مثل باران ببار..گریه برای دلهای مکرر مرهم خوبی هست.
اما همیشه که آسمان ابری نمیماند.اشکها هم بالاخره تمام میشود.بگذار
آفتاب امید دوباره آسمان دلت را،روشن کند...
...
...
ما آدمها مثل ستاره های آسمان هرکدام به اندازه ی وسعمان می درخشیم
یکی مثل ماه میشود!هیچکس جای دیگری را تنگ نکرده و جا برای تابیدن
همه وجود داره..بیا به هم نگاه کنیم و با هم بدرخشیم.
" آسمان با همه ستاره هایش زیباست و دنیا با همه ی آدمهایش.. "
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
یه روز بدون ترس و دور از هیاهوی زندگی ...
سلام من جواد دوست آقا آصف هستم.
آقا آصف بنا به دلایلی نمیتونه به وبلاگ و پیش شما بیاد
و من این افتخار نصیب من شد تا متن زیببایش را برای شما
در وبلاگ بنویسم..فقط بهم گفته که قسمتی که خدا بعد از اون
اتفاق برای او پیش اومده را پیدا کرده و با دست پر به نزد شما
بر میگرده..( شاید تا ۱۰ روز دیگر یا بیشر به جمع شما بیاد).
......
ایمان پلی برای رسیدن به خدا..آرزوهای نا ممکن..
دوستانم میخواهم شما را به جایی دعوت کنم به یه مکان زیبا..
اگر میخواهید با من همسفر شوید پس کوله بار محبت خودتون را
جمع کنید و با من همسفرشوید....
میخواهم به جایی برویم که دروغ و کینه و ریا نباشه..ظلم و ستم
نباشه..همه چیز عشق باشه..عشق به معنای رسیدن و معنای
وسیله بده..وسیله ی برای رسیدن به تمام خواسته های زیبایی
که در این دنیا داریم..دوستانم به جایی برویم که وقتی در
خونه مان را باز کردیم عطر شادی و خوشبختی بده..عطر دوست
داشتن..اینکه عاشق شویم..عاشق قشنگی این دنیا شویم..
وقتی گلی در باغچه ی دلهایمان کاشتیم گل عشق بیرون آید..
وقتی حرفی از دلمالن بیرون آمد به عمل تبدیلش کنیم..
دوستانم ..
دوستانم بیایید همین اکنون احساس کنیم،که در این مکان زیباییم
نا امیدی،شکست،ترس،همه چیز را از یاد ببریم و امید و پیروزی
و شجاعت را در دلهایمان زنده کنیم...
خودم وقتی که دارم این متن را همین لحظه برایتون مینویسم
احساس میکنم که در خانه ای از این مکان زیبا هستم،پنجره را
باز میکنم و شادی انسانها و چهچه ی پرندگان و عطر و عشق
و دوست داشتن را میشنوم و استشمام میکنم...
بیایید اگربرای یه روز هم دور از هیاهوی ترس ئ دروغ در این
مکان زیبا زندگی کنیم..
" مکان زیبا ی اون زندگی ،..ایمان هست.."
اگر ایمان باشد دیگه ترسی نیست..شکست نیست..نا امیدی نیست
اگر ایمان به کاری داشته باشیم به عمل تبدیل میشه..
اگر ایمان به عشقی داشته باشیم همه ی عوامل را از سر راه
ما بر میداره ...
اگر ایمان به خداوند داشته باشیم دیگه ترسی از شیطان نداریم..
ایمان مکانی زیبا در دلهایمان هست...
پس بیاییم بیدارش کنیم و همیشه در این مکان زیبا زندگی کنیم.
آصف..
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386
خوشبختی در کنار ماست..باید اونو از تهه دل ببینیم
گام اول: درباره ی شغل خود ذهن منفی نداشته باشید.در روز
۵۰ بار این جمله رو تکرار کنید تا تفکرات منفی از فکرتان
دور شود:"..من گنجی در نهان دارم و تا جایی که بتوانم از آن
بر میدارم.."
گام دوم".در تمامی ساعات روز مغزتان را با این افکار پر کنید و
هر بار تکرار کنید تا برایتان عادی شود:
" پروردگار در هر لحظه برای کمک به من آماده است و حمایت
کننده من است و در هر وضعیتی به کمکم می آید و مرا از بدبختی
و بیچارگی رها میکند."
گام سوم:.هر شب هنگام خواب این جملات را با خود بگویید و با
این حقیقت به خواب بروید.".من نعمتهای پروردگار را سپاس
میگویم و بهخاطر چیزهایی که بهم داده از او متشکرم.."
...
...
...چگونگی پرداخت بدهکاریها مرتب بگویید:
" ثروت خدا در زندگی من می باشد همیشه بر آن افزوده میشود"
...به فروش رسیدن زمینی که هیچ خریداری نداشت اینو بگید:
ثروت خدا در زندگی من در جریان هست و میدانم که بصورت سیلی
از آسایش و ثروت مرا در خود غرق میکند.من سپاسگزار
نعمتهای اویم.."
..ثروت مال من است و به اون میرسم..
..پروردگارا سپاس که همین اندازه است و زیادتر نیست..
..تو یک آدمی پیروز و یک فروشنده و ویزیتور حرفه ای
هستی..(همیشه این جمله رو تکرار کن)..
.... ![]()
![]()
....
..میدانم که پول نشانه ی ثروتهای روی زمین هست و در ضمن
وسیله ی مبادله هست و ساخته پروردگار و هرچه از اوست
خوبست و من آنرا با خردمندی و سازندگی و به طرزصحیحی
استفاده میکنم و از سود آن در زندگیم بهره میبرم....خدا
روزی رسان من هست و به همین خاطر چرخ زندگیم هرگز از
ثروتش نمی ایستد..چون ارتباطم با پول دوستانه است و آنرا در
راه برکت و خیر به راه می اندازم و سپاسگزار خدا هستم...
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
به نظر شما دوستان خوبم...
سرنوشت دست خود انسانهاست یا
خدا برای ما رقم میزنه؟
یکشنبه سیزدهم آبان 1386
بازگشت به عقب
بازگشت به عقب go beak
صدای موسیقی فرشته ای ،
به گوش می رسد
او می خواهد به عقب باز گردد
و همه را از نو بسازد.............
شما دوست دارید به عقب باز گردید و چیزهایی را از نو بسازید؟
پنجشنبه دهم آبان 1386
خدای تنهایی من
حکمت و قسمت روزگارم...
...
...
آه خدایا،
وقتی که دل گرفته و غمدار هست،وقتی همه دوستان دشمنند،
وقتی خانه زندان هست.وقتی مرگ زندگی هست اما از تو گریزان
است،وقتی سوختن تنها علاجش ساختن است،وقتی دوست داشتن
پایان شکست و از یاد بردن است،وقتی همه نگاهها یک لجنزار
متعفن هست،وقتی ورای هر حرفی نیش یک افعی کشنده است،
وقتی در همه ی راهها چاهی پنهان هست،وقتی آسمان بالای سرت
سیاه از دود دلهای گرفته هست...
به چه میتوان خود را دلخوش ساخت؟
نا امید به سوی تو نگاه دوخته ام که بار دیگر دستم را بگیری
و از این ظلمت خلاصم دهی.برای او،ای خدای من،بهترین ها
را بخواه،زندگی را با تمام خوشی هایش به او ارزانی کن و
غمهای زندگی اش را بر من روا کن که با جسم و روحم آمیخته
است..
ای کاش میدونستم چه زمانی مرگم فرا میرسد،آن وقت هر آنچه
در دل داشتم،اول به آنها که مرا بوجود آوردند میگفتم و سپس
به اونی که شادی زودگذر را از من گرفت،آن گاه آسوده تسلیم
مرگ میشدم،اما حیهات که چنین نیست...
چه می شد ای خدا که به من حسادت و گستاخی ارزانی میکردی،
شاید در آن هنگام میتوانستم بدون ترس،بدون آنکه هراسی
از آزردن دلی داشته باشم،از خود دفاع کنم.این زبان الکی را از
من میگرفتی و بجاش شهامت سخن میدادی..
اگر ترسی از عذاب دوزخ بود،اگر یقین می یافتم به سبب هتک
حرمت،مغضوب درگاهت نخواهم بود.آن وقت....چه میکردم؟
خط بطلان میکشیدم بر عاطفه خود را از زنجیر آنها آزاد
میساختم،از زنجیر خودم..
خشمگین مشو،زیرا خوب میدانی که این بنده زبونت قادر نیست
و ناتوان است.باز هم در این غروب آغاز شو،ابلیس در منا
رخنه کرده و وسوسه ام ساخت که لب به کفر بگشایم،اما ای
محبوب تا تو را دارم از ابلیس وحشت نخواهم کرد.
خوب میدانم که در آشتی تو همیشه به رویم باز است.من
منتظر میمانم همیشه تا...
"خداوند اشک را آفرید تا سرزمین وداع نسوزد
سه شنبه هشتم آبان 1386
مبارزه ای بین شیطان و خدا..انسان..حاجت
به کجا میبرد این امید ما را...
از کجا آغاز کنم این سفری که رفتم..
درست ۱۲ دهم مهربود که قصد سفر کردم..به همین خاطر متنو
نوشتم..بعد درست چند روز بعدش.دوستم که به مانند داداشم
دوستش داشتم و داش رضا صداش میکردم..ازپیشم رفت ..
با اینکه ۱۶ سال سن داشت به یش خدا رفت
..باور نمیکردم
که منو تنها گزاشت..آخه با اینکه ندیده بودمش .آنقدر دوستش
داشتم که مرگش منو کاملا داغونم کرد..میخواستم به نت بیام
و بنویسم که دوستانم نمیتونم به سفر برم..ولی وقتی که نظر
بچه ها..حاجتهایی که از آقا خواستین..و منو کبوتر حاجتتون
کردین..گفتم بیاد به خاطر دعاهای اونها برم..تازه کمی آروم شده
بودم..که خبر فوت دیگری بهم رسید..خبر مرگ پدر دوستم..باز
اندوهگین کرد..گفتم از دوستانم عذر بخوام که نمیوتنم برم..ولی
وقتی به وبلاگ برگشتم و اشکهای دوستانم..و نظرات دوستانم
که به ۷۰ رسید ..گفتم من انتخاب شدم که برم..رسید به ۲۵ مهر.
یهو خبر رسید که حقوق ماه قبلی که در اونجا کار میکردم و به
خاطر پیمانکاری بیرون اومدم..واریز نشد...بار هم یه مشکل
دیگه..برای اینکه من کاغذ حاجتها را نبرم..ولی من عزم خودمو
جمع کردم که باید برم..بعد رسید تا آخر ماه که حقوقم واریز شد..
ساعت ۴ روز ۵ شنبه بلیط گرفته بودم ...وقتی به ترمینال رسیدم
دیدم که بلطو نیاوردم .باز یه مشکل دیگه که یه نیروهایی منو
از رفتن به مشهد باز میداشت که نباید برم..ولی یهو یاد شما
دوستانم می اوفتادم که منو کبوتر حاجتتون کرده بودین.....
خلاصه به هر مشکلی بود من سوار اتوبوس شدم..به مشهد
رسیدم..ظهر به مرقد آقا رفتم..کاغذ حاجتی که شیاطین نمیزاشتن
من ببرمش..دستم بود..چه لحظه ای بود..زمانی که من نزدیک
حرم شدم..یهو بدون اینکه با فشار زیاد جمعیتو کنار بزنم..برام
راحت شده بود و خودم را به ضریح رسوندم..و کاغذی که شما
دوستانم حاجت کرده بودین که به دست آقا برسه..من با پارچه سبز
که نیت کرده بودم..بستم..و داخل صریح گزااشتم..شادترین لحظه ی
زندگیم بود..انگار پیش خدا عزیزتر شده بودم..انگار که بر شیطان
پیروز شدم..همهتونو دعا کردم..![]()
![]()
![]()
![]()
..
غروب دوباره رفتم..و صبح بعد از اون نماز خوندم..همیشه شما و
تمامی دوستان و خونواده ام را به یاد میاووردم..
عصر همون روز بلط گرفتم گفتم که من آقا را دیدم..کاغذ حاجتها را
داخل ضریح گزاشتم..تنها هستم.پس باید دیگه مزاحم آقا نباشم..بیام
بیلط ساعت ۴ گرفتم..بعد رفتم عوضش کردم ساعت ۶ غروب..
برای خودم هنوز حاجت نکرده بودم..ساعت ۲ به حرم رفتم..یهو
یه پیام اومد..منو داغون کرد..باز مثل قبل از سفرم دوباره شیاطین
اومده بودن..ولی این بار من دیگه کم اووردم
..آخه منم هم آدمم.
رفتم به داخل حرم..گفتم
: خدایا دیگه بریدم..خسته ام..چرا من؟
من که به کسی بدی نکردم..همیشه اینقدر بد میارم..۲۶ سال یه بار
به خدا شاکی نشدم..ولی داخل حرم..از خدا شاکی شدم...گفتم دیگه
نمیخوام این زندگی رو..من هم آرامش میخوام..خسته از تکرار
زندگی..خسته ار اتفاقهای عجیب..گفتم و گفتم..
...
آره اونجا شیطان بر من پیروز شد.شکستم داد..خدایی که منو بنده
پاکش معرفی کرد شرمنده اش کردم..هی روزگار..
گوشی موبایل رو گرفتم و از داخل و بیرو حرم فیلمبرداری کردم..
بعد در همون لحظه دوباره از خدا عذر خواهی کردم
ساعت ۶ سوار شدم..و ساعت ۹ صبح فردا در فلکه ه آمل پیاده
شدم..ولی خواستم ماشین بگیرم تا به خونه ام بیام..یه لحظه دیدم
که گوشیم(دبلیو ۷۰۰..سونی اریکسون..۲۰۰هزار تومان با سختی
که کار کرده بودم)گم شد..با تمام خستگیم..یهو دیگه حواسم جای
خودش نبود..با ماشین به دنبال اتوبوس رفتم ولی بعد از ۲ ساعت
که پیدا کردم..گفت نیست.سیم کارت سوزندم..و تا الان که پیش شما
هستم شکایت کردم..ولی تیری هست در تاریکی..
....این بود ماجرای عجیبی که به سفر رفتم..بچه ها به خاطر این
کاغذ حاجتتون خیلی زحمت کسیدم..تنها خبر خوشحالی من اینه که
شما دوستانم حاجتتونو از امام رضا و خدا بگیرین..
الان خودم در بدرتری شرایط روحی هستم..پولهام که فقط داره
الکی خرج میشه.(.آگاهی..مخابرات..و)..
کارم که ندارم..بیکار شدم..باور کنی دیگه پولی زیادی هم نمونده
که به پیش شما بیام..باور کنین که اینجا آخرین جای امید منه.
نیاز به آرامش دارم..نیاز به یه کار خوب دارم..نیاز دارم که ....
سرتون هم درد اووردم شرمنده..منظور همه این حرفام اینه که:
" از خدا میخوام که تمامی حاجتهای شما برآورده بشه![]()
![]()
..
انشالله که قسمت همتون بشه..
خداحافظ![]()
دوشنبه هفتم آبان 1386
سفیر برگشته...
سلام.به تمامی دوستان خوب..
سفیر حاجتتون برگشته..منتظر خبرهای خوشی از شماست..
من وظیفه خودم را به عنوا ن کبوتر حاجتتو به مرقد امام رضا
بردم و وقتی داخل ضریح امام رضا گزاشتم..شادترین لحظه ی
زندگیم بود..دوستان خوبم..دیگه دست خداست.که کسانی که از
تهه دل امام و خدا را صدا زدن..حاجتشون میگیرن..
من خیلی شما ها را دعا کردم..
...( ولی همین قدر بگم که داستانهای عجیبی برای من اتفاق
اوفتاد تا این کاغذ حاجتتون رو ببرم..امیدوارم که همتون رو
از امام و خدا بگیرین..)..
..
.دلم واسه ی همتون ..نوشتهاتون..نظرهاتون..تنگ شده..اسمی نمیبرم تا
کودرتی پیش بیاد..![]()
......سوغاتی من ..برای شما.. برآورده شدن نظرهاتونه...
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
سفری برای رسیدن به معبودم...خدا
اين آخرين آپ من در سفري كه در پيش دارم ،هست
ميخوام برم به مشهد ..همانجايي كه ميگن كه مريضها رو شفا مييدن،
جوونها حاجتشونو از امام رضا ميگيرن..همه ميرن و با دست پر بر ميگردن
ميخوام بعد ار اتفاقهايي كه در اين سالها برام پيش اومده، با امام رضا
درددل كنم ...ميخوام سفير دوستانم بشم...ميخوام كبوتر نامه بر حاجتشون
بشم....نميدونم ولي يه حسي عجيبي ميگه اين سفرم..يه سفر زيبايي ميشه
آخه من ميخوام حاجتي كه دوستانم از خدا و امام رضا ميخوان توي يه كاغذ
بنويسم و به درون ضريح امام رضا بزارم...
...
...
دوستان خوبم ، اگه خدا قسمت كنه و امام منو بطلبه..بعد از ماه رمضان
ميخوام به مشهد برم ..چون خيلي به اين سفر احتياج دارم ..از دوستاني
كه منو قابل ميدونن و هر حاجتي كه از خدا و امام رضا دارن ..بنويسن و
من اين وظيفه ي مهم و اميدوارم دستم سبك باشه و" سفير" خوبي براي
شما بشوم..همه ي جاجتهاي شما رو در كاغذي زيبا مينويسم تا بعد از
دعا ها ي زيبايتون و بيدار ماندن اين شبهاي عزيز ، با توكل به خدا حاجت
خودتون را از خدا و امام رضا بگيريد..
...
..
ازهمه شما دوستانم كه در تمامي اين مدت به وبلاگم با نظرهاي زيباتون
دل منو شاد كرديد ممنونم و از شما التماس دعا دارم كه بتونم با دست پر
و سوغاتي من كه همان اجابت كننده نزرتون باشه، برگردم..باور كنيد اينو
از صمصم قلب ميگم كه شادي شما و لبخند بر چهره ي تمامي دوستانم..
بهترين هديه اي كه از امام رضا كه از اين سفر ميخوام..
وقت خداحافظي هست دلم براي همه شما تنگ ميشه..به ياد من باشيد
هميشه همه با اشك خداحافظي ميكنن ولي من با لبخند
ميرم و با لبخند
بر ميگردم...
بدرود دوستان خوبم..آصف
( روز ۴شنبه ۲۵/۷/۱۳۸۶بعد از نوشن حاجتهايتون با قطار میرم)
دوشنبه نهم مهر 1386
مولای ما علی بود
سلام به دوستان خوبم
امیدوارم در این ماه عشق به تمام خواسته های زیبایتون برسید.
روزها و شبهای قدر هست..دعا کنید..برای خود و مریضان و جوونها
که بتونن شفا بگیرن و زندگی خوبی در کنار خانواده خود داشته باشن.
....
..
در این شبها ما فقط داریم گریه میکنیم ...چرا گریه خوبه..ولی بیاییم
و بدونیم که مولایمون علی ..کی بود..چه کار میکرد.؟ مولا با اینکه
خلیفه ی مسلمین بود ..ولی زندگیش آنقدر ساده و بی ریا بود که
با تمام انسانها یه جور برخورد میکرد..اون علی بود و بیاییم در این
روزها کمک به فقیران کنیم و دست نیازمندانو بگیریم..بیاییم گوش
بدیم به درد مردمی که نیازشون به دستهای ماست..به خدا کمک و
کمک کردن به هم نوع از چیزهایی که خدا سفارش کرده ..که درهای
بهشت رو باز میکنه برای ما انسانها...بیاییم علی گونه زندگی کنیم...
التماس دعا در این شبهای عزیز ![]()
شنبه هفتم مهر 1386
صادقانه جواب بدید
به بهانه ی سریال میوه ی ممنوعه...
به نظر شما کدام از این 2 دسته مردم در پیش خدا عزیزترند؟
1_ یه آدمی که 50 سال فقط خلاف و پول حرام بخوره و بعد در لحظه ی آخر
مرگش از خدا طلب بخشش میکنه و یه جورهایی توبه میکند؟
۲_ یه آدمی که 50 سال عبادت و کارهای خوب انجام میده و لی قبل از مردن همه ی
کارهای نیکش را با یه کار خلاف از بین میبرد؟
به نظر شما کودم از این انسانها پیش خدا عزیزتر هستند؟
سه شنبه سوم مهر 1386
مهمان تنهايي من گاهي يه كبوتري كه از پيش خدا مياد
مهمان پنجره تنهايي من...كبوتري زيباست..
گاهی در تنهایی مونسم کبوتری هست که لبه ی پنجره مینیشیند
و با باد کولر که از درز پنجره بیرون میرود پرهایش را پوش
میدهد یا خودش را به شیشه ی خنک می چسباند.کبوتر عالمی دارد
و من ناچارم دنیای او را حدس بزنم.ما زبان هم را نمیفهمیم اما همدیگر
را حس میکنیم.گاهی به نظرم غر میزند.گاهی هم سعی میکند با هر دو
چشمش مرا ببیند اما با یک چشم راحت تر نگاهم میکند. وقتی با او
حرف میزنم سرش را کنجکاوانه تکان میدهد،گاهي هم پشتش را ميكند
وقتي ناراحتم غصه را در چشم هاي او ميبينم، وقتي مي خواهم دعا كنم
پاي او را وسط ميكشم تا واسطه ام شود و شفاعتم كند.با او معامله
ميكنم اگر دعايم مستجاب شود فورا برايش روي بام گندم بريزم و
گرنه براي خريد گندم هي امروز و فردا ميكنم.تا حد خاصي ميگذارد
به او نزديك شوم.اگر تكان اضافه بخورم ميترسد و ناگهان پر ميكشد
و ميرود و من تا هر جا كه شود پروازش را تماشا مي كنم.گاهي هم
كه حوصله ام را سر ميبرد عمدا پرش ميدهم،از انفعال بيش از حسدش
بدم مي آيد.از صبح تا دم دم هاي غرئب كارش همين هست!
گاهي با يكي مثل خودش حرف ميزند و زماني كه دلش مي خواهد تنها
تنها باشد نمي دانم چه مي گويد كه آن كي ميگذارد و مي رود.با سار و
كبوتر چاهي آبش در يك جوي نمي رود.فقط هم جنس خودش را مي پزيرد.
لبه ي پنجره انگار ملك خصوصي اوست و هر تازه واردي كه بخواهد
چند لحظه آنجا بشيند به نظر او بستگي دارد يا اجازه ميدهد،بماند يا هجوم
يكباره اش اورا ميپراند..گاهي يكي كه به نظرم جفت اوست،مي آيد
و در گوشي چيزي به او مي گويد، ديري نميگذرد كه آنها پرواز ميكنند،
شده حتي يك روز غيبش زده، اما باز مي آيد و من در تنهايي نگاهم به
پنجره هست.اگر كبوتر باشه خيالم راحت هست و وقتي نيست خودم را
دلداري ميدهم كه حتما جاي بهتري هست!....
همه ي هستي دست به دست هم داده تا او" گاهي" مونس لحظات
تنهايي من باشد.نميدانم كدام يك همديگر رو انتخاب كرده ايم اما ميدانم
كه او مهمان پنجره ي خانه ي من هست...قدرش را ميدونم و وقتي
نيست دلتنگش ميشوم....
شنبه سی و یکم شهریور 1386
تنهايي..با تمام تنهاييش قشنگه...
بیرق تنهایی...
در میان ازدحام این شهر شلوغ،
و در زير بارش تگرگ تنهايي در كنار دوستاني غريب
بي تو تنها مانده ام..
و در اين بن بست تاريك وهم خيال، غروب زا به تماشا نشسته ام.
من عاشق شبهاي مهتابيم....
و غروب سرخ را در سر آغاز تمام زيباييها نشانده ام،
و بيرق تنهايي را بر بلندترين قله ي غروب به اهتراز در آورده ام،
ولي اي آشناي هميشه ي من، بي تو،ديگر سرخي غروب هم رنگي ندارد!
و شبهاي مهتابي را خفاشها به اساوت در آورده اند و باغچه ي كوچك
خانه ي دل من، به زير گامهاي بي رحم جنون ، مظلومانه جان داده است...
ميخواهم درباره ي تو...
درباره ي مهربانترين مخلوق خدا به اندازه ي تمام تنهايي هايم،
ميخواهم، ميخواهم تورا در سراسر آغاز تمام زيباييها نشانم،
ميخواهم تو با دستان سخاوتمندت..
بيرق تنهايي مرا از بلندترين قله ي غروب به زيرآوري،
ميخواهم.....
غروب غمت را به هر بهايي خريدارم..
...
...
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
روزهاي شيريني كه از خدا ميخوام از من نگيره
روزگاري پاي چپم براي خود بوروبياي داشت..همه به خاطرش
دست و هورا ميكشيدند،ميگفتن كه تو بهتريني، تو آقاي فوتبال ما هستي
يادمه، كه وقتي بازي ميكردي و گل هاي قشنگ ميزدي، بچه ها ديوونه
تو بودن و براي اينكه هم باز ي اونا بشي دعوا ميكردن، تو خيلي ساده
و صميمي با اين موردها كنار مي امدي، آنقدر زيبا فوتبال ميكردي
كه بعد از بازي همه تورو تشويق ميكردن، ولي پاي چپ غصه ما
الان كجايي و چرا دست تقدير روزگار با تو نبود.چرا؟. مگه ما چند تا
پاي چپ استثنايي در شهر خودمون داشتيم..هميشه وقتي بازي بچه ها
را ميديدم و تو در بين اونها نبودي حسرت ميخوردم كه كاش تو الان اينجا
با بچه ها بودي و من از شوتها و برگردونهات لذت ميبردم..تو رفتي و بعد
از ۸ سال برگشتي..چه روزي بود وقتي تو پا به توپ شدي و گل زدي..
ولي نه؟ تو ديگه اون پاي چپي كه من ازش براي خودم مجسمه در ذهنم
درست كرده بودم نبودي..خودت هم ناراحت شدي از اينكه مثل قديمها
به مانند يه پلنگ به اون سو و اون سو ميرفتي و زيبايي بازيت رو به
گوش همه ميرسودندي..پاي چپم ميدونم كه داري زجر ميكشي و ناراحتي
برات دعا ميكنم و از همه ي بچه ها ميخوام كه دعا كنن تا باز هم گلهاي
قشنگت را ببينن...
...
...
من بعد از ۸ سال دوباره فوتبال كردم.. عشقي كه سالها از دستش داده بودم
و بنا به اتفاقهايي دور شدم..ولي با اينكه اين عشق خيلي منو اذيت كرد ولي
آنقدر برام عزيز و مهم و دوست داشتني كه اگر بار ديگه در فوتبال يا هر جايي
دوباره برام اتفاقي بيفته، باز دوستش دارم..دوستش دارم..اگه الان پاي چپم
رو كسي اونو نميشناسه ولي من تا آخرين لحظه ي زندگيم دوستش دارم..
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
دست تك تك شما را ميبوسم كه با قلم زيبايتون به آشيانه ي كوچكم
مياين و با نظرهاي قشنگتون دل منو شاد ميكنيد، سپاسگزارم
با تشكر آصف
۱ـ تا حالا از مرگ ترسیده اید؟
۲ـ تا الان عزیزی را از دست داده اید؟
۳ـ از جنسیت خود راضی هستید؟
۴ـ تا الان به تواناییهایتون فکر کرده اید؟
۵ـ واقعیت زندگی چیست؟
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
آرزوي كودكي
هرکودم از ما وقتی که کوچیک بودیم از ما می پرسیدن که
بزرگ شدید دوست دارید چکاره بشیم؟
یکی میگفت : مهندس، ديگري ميگفت دكتر،معلم....
شما دوستان خوبم به آرزوي كودكيتون رسيديد؛
اگه هنوز نرسيديد يه بيا علي بگيد و دوباره مثل زمون بچگي
از خدا بخواي كه به آرزويتون برسيد؟
سخت نيست همين دور اطرافتونه فقط مهم خواستن و ارداده
شماست ....
.....
....
من آرزو داشتم که نقاش بشم چون در نقاشی یه حسی بهم دست میده
که اون حس بهم یه جورهایی آرامش میبخشه...
نقاشی مثل زندگی منه.. چون در نقاشی که من میکشم مهم پیدا کردن
قدم اول یعنی آغاز شروع هست. وقتی اون نقطه شروع رو پیدا کردم
دیگه خود به خود قلمم به حرکت در میاد .از این حرفم میخواستم نتیجه
بگیرم که مهم خواستن و ارداه ماست..
اگه قدم اول با توکل خدا در اهدافمون در زندگی بگیریم بهتون قول میدم
که بقیه راه خدا بهتون کمک میکنه و شما به هدف والایتون
میرسونه....
شنبه هفدهم شهریور 1386
نمی دانم چگونه از تابلوی "ورود ممنوع" گذشتی و با کدام قدرت بی پایان ستون سنگی قلبم را فرو ریختی و آمدی٬و آمدنت را با کدامین واژه تعبیر کنم که تجلی گر عطر غنچه های سپید یاس باشد در آن کوچه باغ بی انتها که شیفته وقار قدمهایت شدم.
تو شوق پرواز را٬آرزوی به فردا رسیدن را ٬انتظارحضور سبزت را چون باران بهاری چه کوتاه بر قلبم باریدی و پر کشیدی.
اکنون تو ای آشنا با قلب خسته ام٬بمان و بر من ببار.تو فقط بمان.با من نمان اما بمان تا دوباره وجودم لبریز شود از بارش حضور سبزت.تو شبهایم را پر کردی از پرتو حضوری پاک تا برای آرزو کردنت به کلبه کوچکم بخوانمش.من با تو از من به او رسیدم و مونس تنهایی هایم شد نوری بی فروغ...
و تو ای ارمغان آور این طلوع طلایی٬ با من بمان ٬کوله بار سنگین غمهایت را بر شانه های خسته ام بگذار٬فقط بمان تا میهمان تازه قلبم از آن رخت بر نبندد.
شنبه دهم شهریور 1386
همه چيز بر ميگرده به اراده و خواست تو .....
داستان بطری آرزوها...
روزی جوانی نزد استاد معنوی خود رفت و از او پرسید:
ای استاد! من از تو سووالی دارم.استاد گفت: سوالت چیست؟
جوان گفت: من خواسته های زیادی در زندگی دارم و حتی برای
بدست آووردن آن خیلی تلاش کردم.ولی تاکنون به هیچ یک از
هدفها و آرزوهایم دست نیافته ام و همین امر باعث شده که به
حالت افسردگی و ناراحتی دچار شوم و احساس کنم که دیگر
نمیتوانم به خواسته هایم برسم و باید آرزوهایم را به فراموشی
بسپارم و نسبت به زندگی، دلسرد و دلزده شوم.از تو خواهش
ميكنم كه مرا راهنمايي كني.
استاد جوان پرسيد: چند سال داري؟ او جواب داد: ۲۶ سال سن
دارم. استاد ادامه داد: ميخواهم برايت مثالي بزنم و تو بايد جواب
سووالت را در مثالت پيدا كني. فرض كن كه دنيا به اين بزرگي،
مانند ساحل يك درياي پهناور است و همانطور كه ميداني، هر
چه را كه به دريا بيندازي، بعد از مدتي دريا آنرا به ساحل
بر ميگرداند.هدفها و آرزوهاي هر شخص،مانند نوشته اي است
كه در بطري ميگزاري و آن را به درياي بيكران هستي پرتاب
مي كني،هرچقدر خواستنت بيشتر باشد،آن را دور تر پرتاب
خواهي كرد و طبق قانون دريا كه برايت گفتم،دريا آن بطري
را به سمت ساحل بر ميگرداند.ولي نه بطور قطع در همان
جايي كه بطري را پرتاب كردي، بلكه بايد با لذت و شادماني
در طول ساحل زندگي،قدم بزني و از لحظه هاي خود لذت ببري
تا اين كه هدفهايت بعد از يك فاصله زماني،به تو بازگردد و
آن را مشاهده كني.متاسفانه تو در همين محل مانده اي و
غصه ميخوري،بلند شو و در ساحل زندگي به كاوش مشغول
باش و ايمان داشته باش كه روزي بطري تو، به تو باز خواهد
گشت تا آن روز شاد و مطمءن زندگي كن!
دوشنبه پنجم شهریور 1386
بيانديش كه وقت تگ هست...
کیست که بتواند آتش بر کف نهد و با یاد کوهای پر برف
قفقاز خود را سرگرم کند، يا تيغ تيز گرسنگي را با ياد
سفره هاي رنگارنگ كند، كند...
يا برهنه، در برف دي ماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بيانديشد؟!
نه،
هيچ كس چنين خطري را به چنان خاطره اي تاب بياورد
ازآن كه
خيال خوبيها
درمان بدي ها نيست
بلكه صد چندان بر زشتي آنها مي افزايد...
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386
سهم من
سهم من از تو...
در كدامين آيينه مي توان تورو جستجو كرد
در كدامين چشمه زلال تو رو ميتوان ديد
در كدامين راه نرفته مي توان تو رو پيمود
سهم من از تو چيست؟
گلداني خالي پنجره
دانه ي برفي كه هرگز به زمين نميرسد
آفتابي كه هرگز گرمايش را نمي توان احساس كرد
يا راهي كه به نا كجا آباد ختم ميشود
سهم من دويدن به سوي تو،
و هرگز نرسيدن به توست.
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
براي تو
برای تو....
زیر باران واژه ها می ایستم و ناگهان چتر رنگارنگم را
میبندم.حرفهای تو مرا آبی میکند.قد میکشم و آسمانها را
پشت سر گذارم.نفسهای خدا را دانه دانه میشمارم و شاعر
می شوم.....
با ستاره ای که هزار سال عاشق بوده به زمین بر میگردم.
دریا را به آسمان می آمیزم و کمی در باغچه می ریزم تا گلها
همه رنگ بوی تو رو گیرند.
چه خوب است با تو حرف زدن و سطهای نا نوشته زندگی
را خواندن...
چه خوب است با تو به ابرها و دره های مه آلود سفر کردن و
مرطوب شدن..
دلم می خواهد آنقدر شاداب بمونم که روی انگشت هایم گل
سرخی بروید.
دلم میخواهد وقتی از پرواز بگویم هیچ پرنده ای زخمی نباشد
و روزی که شعر صبح را در دفتر مشق کودکان می نویسم،
چشمها بيدار باشند.
چه خوب است ازتو گفتن و با تو عاشق شدن و از پيچ
جاده ها گزاشتن.
دلم ميخواهد روي برگهاي درختان يادگاري بنويسم و به همه
بگويم آن چنان تورو دوست دارم كه مجنون ، ليلي را
و فرهاد، شيرين را..
چه خوب است كه خاطرات ديرين را با دستهاي تو ورق زدن
و در ميان كوير فراموشي گل گفتن و گل شنيدن.
دلم ميخواهد نفسهاي تو رو دانه دانه بشمارم و آخرين
سروده هايم را برايت بخوانم....
...
...
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
حتی خدا را در قالب عقل خویش می ریزیم ،
او ناچار است آنچنان کند که ما می فهمیم ، آنچنان باشد که ما می
پسندیم ،
عاقلانه چیست ؟
عاقلانه چیزی ست که هر کس به اقتضای سرشت خویش انتخاب
میکند
وچه بی عقلی ِ فاحشی ست که همه ی سرشت ها را همانند
بپنداریم !
سوال ؟ـ براستی خداوند در اوج حالات عرفانی شما ، با چه تصویری
در دل و روح شما متجلی می شود؟
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386
در جستجوي تو
به جستجوی تو ...
به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم
در آستانه ی دریا و علف
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چهار راه فصول،
در چارچوب شكسته ي پنجره اي كه آسمان ابر آلوده را
قالبي كهنه مي گيرم
......
با انتظار تصوير تو
اين دفترچه خالي تا چند
تا چند ورق خواهد خورد؟
جريان باد را پذيرفتن،
و عشق را كه خواهر مرگ است.
و جاودانگي رازش را با تو در ميان نهاد.
نامت سپيده دمي است كه پريشاني آسمان ميگذرد
ـ تبرك باد نام تو!
و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را....
....
....
چهارشنبه دهم مرداد 1386
دنيا
دنيا...
دنیا محل گذرگاهی است،آغاز و پايان نا پايدار، راهي
نه همواريكبار از آن خواهي گذشتن، آه يكبار فقط يكبار..
دنيا گذرگاهي است
صدسال اگر جان را بفرسايي
صد قرن اگر آن را بپيمايي راز وجودش را نداني چيست؟
تاريك و روشن
زشت و زيبا
تلخ و شيرين
آميزه اي از اشك و لبخند
انسان سرگردان در او
اين لحظه ي غمگين، آن لحظه ي خرسند
آري جهان آيينه واري است، در آن چه ميخواهي ببيني؟
زيبايي و روشني در اين آيينه از ماست، نيز مهرباني..
تا خود كدامين را بخواهي برگزيني...
....
...
شنبه ششم مرداد 1386
علی
روز تولد حضرت علی علیه السلام را به تمامی
مسلمانان تبریک می گویم. امیدوارم که بتونیم مثال
علی زندگی کنیم.
پاک و بی آلایش و ساده و مهربان
شنبه سی ام تیر 1386
اهدف زندگی
دوستانی که قبلا مطلبم را در مورد تلقین خواندند.برای
اینکه زودتر بتوانند به خواسته های زیبایشون برسند
فهرستی که در آن خواسته های نا ممکن و ممکن را نوشتند
با انجام این عمل که برایتون میگویم امیدوارم که بر اهداف
زیباتون ، با توكل به خداي مهربان تحقق ببخشد.
..............
....
اهداف در زندگي
بر سه دسته تقسيم ميكنيم:
دسته ي اول: اهداف بلند مدت
دسته ي دوم: اهداف كوتاه مدت
دسته ي سوم: اهداف احساسي
مثلا من يه ماشين مدل بالا ميخوام و بعد از چند وقت نا اميد
ميشم چون نتوستم بخرمش.براي همين افسرده ميشم ولي
وقتي هدفم را كوچكتر كنم و به خودم بگم تا دو ماه بعد يه
گوشي نوكيا مدل بالا بخرم و بعد موفق به خريدش بشوم
اين اميد در درونم رشد پيدا ميكنه كه به هدفهاي بزرگترم
برسم.پس نتيجه ميگيريم كه خريد ماشين مدل بالا را بزاريم
اهداف بلند مدت و خريد گوشي نوكيا را ، اهداف كوتاه مدت.
پس در فهرست زندگي كه نوشته بوديد براي خود دقيقا با كمك
دوستانتون و خودتون طبقه بندي كنيد تا بتوانيد بر آنها پيروز
بشويد.
اهداف احساسي:
اهداف احساسي : در فهرست زندگيتون اين موارد بايد به چشم
بخوره(سفر پدر و مادرم به خانه ي خدا، سفر به مشهد، سفر
به جاهاي زيارتي و كمك به همنوع خودم در اين دنيا و..).
من براي خود اين مسير را ، مسير زندگي انتخاب كردم كه
وقتي بتوانم به اهداف احساسي خودم برسم خود به خود با
توكل بر خداي مهربان بقيه اهدافم تبديل به واقعيت ميشود.
اگه با من موافق باشيد مسير زندگيمون را انتخاب ميكنيم
" جاده ي زيارت".
اميدوارم كه در اين ماه عزيز، با ياري خدا به تمام
خواسته هاي زيباي خودمون در اين دنيا برسيم![]()
![]()
![]()
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
تولدي دوباره
......
......
.......تولدي دوباره....
دريچه اي تازه براي پسري كه عاشق همه ي مردم بوده..
دريچه اي تازه براي خوشبختي دوباره.....
.....
...
سه شنبه ۲۶ تير ۱۳۸۶
امروز روز تولد من به بيان و تاريخ دبگري هست..
امروز من ميخواهم تمامي خاطرات تلخ و شيرينم از گذشته را
به فراموشي بسپارم و از آنها درسي براي آينده و حال خود
برداشت كنم و ادامه زندگي خود..
آصف ، اين اسم من هست و دلايل انتخاب اسمم.
آ ـ حرف( آ) به معني آغاز زندگي دوباره خود انتخاب كردم..
ص ـ حرف(ص) به معني اينكه ميخواهم زندگي ام را از
صفر شروع كنم..
ف ـ حرف ( ف) به معني فرياد زدن، فرياد ميزنم كه اي خدا
منم ميخواهم زندگي كنم حالا كه بعد از اتفاقهاي عجيبي كه
در زندگي ام افتاد من به تنهايي عجيبي گرفتار شدم ولي اين
خواست خدا بود كه با جمع بسيار خوب عزيزانم در وبلاگ
آشنا شدم . اميد دوباره در زندگي ام زنده شد.و خدا حالا كه تو
دوست داري من در اين دنيا باشم پس به من فرصت و زندگي
دوباره ببخش.
به من اين نيرو را بده كه بتوانم بيشتر و بهتر به مردم كمك كنم
و عاشق تمام عاشقان و عزيزانم باشم..
روز تولدم ،روزي هست كه تمام خاطرات هادي را به ياد
فراموشي بسپارم و دوست دارم منو با اين اسم صدا بزنيد..
شايد برايتون سووال باشه چرا؟
ولي خواهش ميكنم در مورد اين چرا ، پاسخي نباشد.
چهارشنبه بیستم تیر 1386
دريچه اي زندگي بسوي خوشبختي
تلقین
دوستان می خواهم در مورد این کلمه با شما صحبت کنم..
من برای خود یه دفترچه خریدم و در آن یه فهرست برای
خود از زندگی انتخاب کردم ، در اين فهرستم به چيزهايي كه
ميتونم برسم و ميخوام برسم و شايد نرسم.در اين فهرستم
يه جور تلقين به خودم ميكنم كه حدود ۴۰ مورد نوشتم و
باور كنيد به ۸ تا از چيزهاي كه فكرشو نميكردم رسيدم
بعضي وقتها كه نا اميد ميشم به فهرستم نگاه ميكنم و با
ديدين اونا اين اميد در دلم رشد پيدا ميكنه كه با توكل به خدا
بر تمام مشكلات و نا اميدي غلبه كنم.
از شما عزيزنم ميخواهم كه وقتي اين متن رو خونديد اين
قول را به من بديد كه اين فهرست رو براي خود در زندگي
درست كنيد و دريچه اي كه من براي خود در زندگي باز كردم
دوست دارم شما هم اين دريچه رو در زندگي زيباتون باز كنيد.
از شما خواهش ميكنم و عاجزاده اين قول را به من بدهيد:
كه در جلوي قلبتون اين تابلو رو بزنيد...
نا اميدي ممنوع
جمعه پانزدهم تیر 1386
به واقعیتی که در ظهر روز ۸/۶/۱۳۸۶
اتفاق افتاده را برایتون تعریف میکنم..
من بعد از اتفاقهایی که در جنوب برام پیش آمده
بود همیشه به خدا میگفتم این یه حکمتی دوباره
که من باید دوباره به شهر خودم باز گردم و به
محل کار قبلی ام برم.همیشه منتظر لحظه ای بودم تا
جوابمو از خدا بگیرم تا اینکه با پسری به نام مهدی
شعبانی آشنا شدم از روز اول آشنایی او مهرش به
دلم نشست و انگار سالها همدیگر را میشناسیم.او
منو باور کرد و با من دردل کرد و از زندگیش گفت
من هم منتظر روزی بودم تا کمی از زندگی ام را
او تعریف کنم تا اینکه روز ۸/۶/۱۳۸۶ سووالهای
بین ما ردو بدل شد تا رسید به اینکه ـ( مهدی گفت که
این روح که من دارم با اون زندگی میکنم انگار با من
نیست.). من هم نا خودآگاه قضیه فوت پسر عموی
خودم را براش تعریف کردم که یهو بعد از ساعتی
فهمیدم امروز سالگردش بود و من چرا بعد از این
همه مدت در چنین روزی دارم برای او تعریف میکنم
اون لحظه بغضی منو گرفت به مانند مهدی. من داشتم
به خودم کلنجار میرفتم که چرا مهدی؟ بعد از مهدی
سووالهایی در مورد کوچیکی محسن کردم ( محسن
در سن ۷ سالگی مرد و من ۱۰ سال سن داشتم) و
مهدی هرچی من سووال میکردم میگفت " آره".
گفت که هندوانه دوست داره ـ توپ لاکی قرمز همیشه
بازی میکرد ـ مهمتر در بچگی از دستمالی که مادرش
میداد استفاده میکرد! .من مهدی رو به سالهایی که
محسن فوت کرد بردم گفت: اون روزها نزدیک بود
یه وانت به اون بزنه ولی به طرز عجیبی نجات
پیدا کرد.دیگه باورم شد که محسنم دوباره به پیشم
آمده و منو از تنهایی که سالها درونش بودم و خودم
را مقصر اون جریان بود رهایی یافتم اکنون احساس
میکنم که زندگی داره به من لبخند میزنه و من هادی
خسروی از امتحان خداوندی که ۸ سال منو آزمایش
می خواست بکنه نمره قبولی گرفتم و بعد از ۸ سال
زندگی سخت و درد و تنهایی و هجران از مردم و
دوستان ـ لبخند خوشحالی بر چهره ی خدا میبینم
که به من میگه " هادی پسرم تو قبول شدی و
بنده ی پاک من شناخته شدی و تو حالا میتونی
به آرزوهایت برسی و دعاهایی که بکنی همه
آنها برآورده میشه. تو کار به حرف مردم نداشته
باش چون تو منو داری و غصه انسانهایی که
منو تنها میزارن و به فکر این دنیا هستند نباش.
...............![]()
![]()
![]()
![]()
...........
این جملات از تهه دل من بیرون آمده و کسانی که
به خدای منان اعتقاد داشته باشن باور میکنن.
...............
........
دوست دارم نظرات صادقانه شما عزیزانم را جویا
بشوم.
............................................
.......................
مادرم تماس گرفته از مکه و من حاجت همه ی عزیزانی که
به مادر بنده لطف داشتند را از مادرم خواستم که دعا کنه
تا شما دوستان خوبم رهسپار این سفر علشقانه شوید
یکشنبه دهم تیر 1386
سفری رویایی برای تک ستاره ی زندگی ام مادر
مادر
بزرگترین آرزویم ـ بزرگترین نعمت زندگی ام ـ نقسم و عمرم
و خوشبختی ام و همه چیز من در این زندگی ام( در این دنیا)
فرشته ای که در بدترین دوران زندگی ام دست منو گرفت .
" مادر" . فردا عازم سفر مکه است. سفری که من چند
سال پیش خوابشو دیدم که مادرم به مکه رفت و فردا این
خوابم به تحقق می پیونده.
آره دوستان و عزیزانم ـ آرزوهام داره یکی یکی به واقعیت
تبدیل میشه.وقتی این مطالب را مینویسم اشک خوشحالی در
چشمانم سرازیر میشه.خدایا زیباترین لحظه ی زندگی ام فردا رقم
میخوره و مادرم صبح دوشنبه پرواز میکنه بسوی مکه. پروازی
با تمام عشقی که مادرم به خدا داره ـ پرواز محبت ـ پرواز سراسر
عشق به معبود خودش.من همیشه در آرزوهایم این بود که آیا
زمانی که زنده هستم مادر عزیزم به مکه میره یا نه؟ که خدای
عزیزم این آرزوم رو برای من اجابت کرد.
با تمام وجودم در همین لحظه زیبا از خدای منان میخواهم:
خدایا انشاالله این سفرم را برای تک تک دوستان و عزیزانم
مهیا کن تا آنها به زیباترین سفر در این دنیا( مکه) بروند.
الهی آمین
جمعه هشتم تیر 1386
سرگزشت
امروز شانزدهمین سالگرد پسر عموی عزیزم محسن هست
۱۶ سال که اون از پیشم رفته و منو تنها گزاشته در این دنیا.
پنجشنبه هفتم تیر 1386
سكوت
آه ديگر بس است.مي خواهم ناله هاي محزون دقايق عرفاني
شبم گوش افلاك را كر كند ...
بايد در اعماق تيرگي قلب خون آلوده ي زمان تراژدي مركب
يك عشق نا تمام كه همانطور دلشكسته نا تمام ماند را در گوش
ديوارهاي گلي قبرستان قلبم فرياد كنم ـبا يك قطره اشك دل
افسرده ي ديروز مرده.
آه بر من خرده مگير غرق پاییزم دگر آب از سرگشته
اشکهایم مرا در خود غرق کرده اند باور کن خفه شده ام باور کن...
تقدیم به تمامی مجنون دلانی که زیر این آسمون آبی سرگردانند.
خواهم تو را مهمان کنم در گوشه ای از قلب خویش
آیا قبولش میکنی این خانه ی ویران را؟....
چهارشنبه ششم تیر 1386
آیینه
صد بار بوده ام به صفا در برابرت هر بار دیده ام که در آیینه نیستی؟
یک عمر از نجابت آیینه گفته ام با من نبوده ای و بگو با کی زیستی؟
دیری است در حضور تو آتش گرفته ام ای عشق ای شکیبا با کی زیستی؟
لب بسته ای و باز به لب نام روشنت هر گز برای این دلم آیا گریستی؟
عالم تمام جمع پریشان توست از من مپرس چیست غمت یا که چیستی؟
تا هست یک نفس بر ارم به خاطری می خوانمت،اگر چه در آیینه نیستی؟
دوشنبه چهارم تیر 1386
روزگار
عجب معلم تلخی است تجربه اول امتحان
می گیرد سپس می آموزد.
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386
هميشه فاصله اي هست...
اشک
چون به یاد تو می افتم دیده ام از اشک تر میشه
شادی از من میگریزه گریه هم بی اثر میشه
وقتی این شعر رو میخونم همش تو در برابرمی
میدونم تو هم میدونی که امید آخرمی
وقتي چلچله ها مي يان از سفرهاي دورادور
از تو ميپرسم چو هر يك ميكنند ت با من عبور
چون زتو هيچ خبري نيست ساز من بي آهنگ ميشه
مينويسم كه بداني دلم برايت تنگ ميشه
با چنين تنهايي و درد شب ميشه دنياي خورشيد
با خودم ميگم كه اي كاش
چشمونم تورو نميديد...
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
شعر تنهايي
شعر تنهایی
سکوت کوچه های تار جانم، گريه مي خواهد
تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد
بيا اي ابر باران زا، ميان شعر هاي من
كه بغض آشناي آسمانم گريه مي خواهد
بهاري كن مرا جانا، كه من پايبند پايبندم
و آهنگ غزل هاي جوانم گريه مي خواهد
چنان دق كرده احساسم ميان شعر تنهايي
كه حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد
شنبه دوازدهم خرداد 1386
لذت و خوشي اينجاست
شما به عنوان یک مسلمان ایرانی که به جهان پس از مرگ
ایمان دارید، آن هنگام كه پاي به قبرستان مي گذاريد جهت
ديدار با * ارواح مردگان*، اولين خاطره اي كه در آن فضا
از دلتان ميگذرد و به مغزتان مي نشيند را در غالب يك متن،
شعر، جمله و يا خاطره با * زندگان خويش* هم احساس
نماييد.
سه شنبه هشتم خرداد 1386
همسايه
همسایه...
تو به من خندیدی و نمیدانستی
من چه دلهره از باغچه همسایه ام سیب را دزدیدم!
باغبانی از پی من دوید
سیب را تو دشت دید
غضب آلود، به من نگاه كرد،سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز....
سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت چرا؟....
یکشنبه ششم خرداد 1386
آراكگاه دل
آرامگاه دل...
آرامگاه دل اينجاست، اينجا جاي دوري نيست همين نزديكيها،
كمي پايين تر از دو كاسه ي خون بي دريغ كه هر شب مشتاقانه ي
گلهاي پژمرده دل را از آن بالا آب ميدهند.
مبادا كه گلها بميرند.....
آه خداي من
يعني به جز اشكهاي باراني ام
گلهاي پژمرده ي دل من باران ديگري ندارند؟
چقدر بيچاره اند گلها
چقدر بيچاره ام من.

