پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
دوستان مهربانم...
وقتی غمگین و ناراحت هستید و از اینکه به چیزی که میخواستید
نرسیدید..محکم بنشینید و خوشحال باشید که خداوند در فکر چیز
بهتر برای شماست..
....
دوستان خوبم..
من دارم برای مدتی میرم...
میرم به دنبال زنده کردن باورهایم...
به دنبال آرزوهایم...
وقتی بدست آووردم به پیشتون بر میگردم و با شما قسمت میکنم...
.....همیشه سر سجاده نمازم برای سلامتی تون دعا میکنم و
از خدا میخوام به تمام آرزوهایتون برسید...
عید را بهتون تبریم میگم و امیدوارم شما هم روزی به خونه خدا
بروید...
....فراموشم نکنید![]()
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
این دنیا نبود که ما انتظارشو داشتیم...
شبی مست می گذشتم از در ویرانه ای
بر سیاهی چشمم خیره شد برق خانه ای
نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره تا دیدم صحنه ویرانه ای
مردکی کور و فلج اندر گئشه ای
مادری مات و مبهوت همچون پروانه ای
پسرک میزند از سوز و سرما دندان بر لب
دخترک مشغول عیش و خویش با بیگانه ای
.....از آن پس سوگند خوردم تا که مست نروم سوی خانه ای
....تا نبینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ای
شنبه بیست و چهارم آذر 1386
اشک...
دردم را با چشمه گفتم چشمه اشک از دیده ریخت
به مرغ نغمه خوان گفتم غمزده شد و خاموش گشت
به ستاره درخشان گفتم با چشمکی جواب داد
به گلی که در میان علفها زیر پای من پنهان بود گفتم
و به گلی که بالای دیوار روی سر من آویزان بود گفتم
بی درنگ گلهای چمن بر من دلسوزی کرددند و با عطر خود دردم را تسکین دادند
آه اکنون که همه ی طبیعت اینگونه با من همدردی میکنند و اشکهای مرا روی
بالهای خود میریزند، بگو ای آنکه مایه ی ریختن این اشکهایی
تو نمی خواهی دردم را بشنوی؟ و نمی خواهی تسکینم دهی؟
چه پرسش بیهوده ای، می دانم که نمی خواهی؟

