سه شنبه بیستم آذر 1386
شب ...عالم تنهایی من
ای دوست مرا به خاطرآور
شب سرشار از تماشاست... شب سرشار از سکوت
شب موسم شنیدن حرفهای ناگفته و آواهای ناشفته هست...
شب است و موسیقی بلند سکوت...
شب است و خودمان رویا از دشت ابری خیال...
شب است و تکلم ستاره ها در کرانه ی بی واژه ها ی آسمان با من
بیا دست در دست واژه ها با گلگشت در باغ شب برویم..
بیا تا چشمهای تماشا وسعت مشک شب را ببوییم..
بیا تا گام بر ابتلای جاده ی شب بگزاریم
و تا سپیده دمان قدم بزنیم تا...
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
درد دل من...
حرف دلم را بگویم که تا چه اندازه دوستت دارم و برایت میمیرم
ولی هر بار که می خواستم بگویم،قلب کوچک من به من می گفت:
صبر کن تا او چه می گوید
من صد ها بار صبر کردم تا ببینم او چیزی از عشق به زبان می آورد یا نه؟
گفتم ای قلب: بزار خودم بگویم تا آسوده خاطر شوم.
قلب گفت:ای عاشق می دونی سخترین حرف برای یک عاشق چیه؟!
سخترین حرف یک عاشق،گفتن نه از طرف معشوقه ی
اینبار به قلب گفتم: بیا قلب کمکم کن تا بتوانم حرف دلم را بزنم و او گفت: باشه
به معشوقه رسیدم و گفتم:تو را برای اولین بار که صحبت کردم و دیدم؛قلبم تکون
خورد و از خود بی خود شدم و دوستت دارم و این قلب کوچک من دیگه طاقت نداره
که با خودم صحبت کنم او هم تو را در خود جای داد.حالا بگو میتونم به درون قلبت
پای بزارم؛ معشوقه گفت:" نه".چون من خودم عاشقم ولی عشقم نمی داند که من
دوستش دارم به همین خاطر سرگردانم و نمی توانم با تم کنار تو همیشه باشم
من رفتم در صورتیکه قلبم می گفت:" آصف این دنیا، دنیای عاشقی نیست دنیای
عشق و زندگی است.برو و بگرد تا اون روزاس خود را پیدا کنی و اینبار اگر
دیدی که اون همون عشق گمشده ات هست بی درنگ بهش دل ببند که او هم عاشق توست..
یکشنبه هجدهم آذر 1386
هر کسی دوست داشت جواب بده ..اجباری نیست
دیروز آموزگار عشق بودم...
و امروز شاگرد عشق شدم.
...
..
سلام دوستان با محبتم.. صادقانه جواب بدید...
۱ـ نظرتون در مورد عشق را از دیدگاه دل زیبایتون بگویید؟
۲ـاینکه اگر زمانی به عشق واقعی خودتون رسیدید چه کلمه
یا جمله ای بر زبان می آورید؟
۳ـشاد ترین لحظه زندگیتون چه لحظه ای بود؟
۴..و یه آرزو؟
جمعه شانزدهم آذر 1386
برق تنهایی
در میان ازدحام این شهر شلوغ..
و در زیر بارش تگرگ تنهایی،در کنار دوستانی غریب و دور،
بی تو تنها مانده ام..
و در این بن بست تاریک وهم خیال، غروب را به تماشا نشسته ام..
من عاشق شبهای مهتابیم..
و غروب سرخ را در سرآغاز تمام زیباییها نشانده ام...
و بیرق سرخ تنهایی را بر بلندترین قله ی غروب به اهتراز درآورده ام..
و ای آشنای همیشه ی من،بی تو، دیگر سرخی غروب هم رنگی ندارد!
و شبهای مهتابی را خفاشها به اسارت در آورده اند..
باغچه ی کوچک خانه ی دل من...
به زیر گامهای بی رحم جنون ،مظلومانه جان داده است..
میخواهم درباره ی تو ....
درباره ی مهربانترین مخلوق خدا به اندازه ی تمام تنهایی هام...
میخواهم ...
میخواهم تورو در سراسر آغاز زیباییها نشانم..
میخواهم تو با دستان سخاوتمندت...
بیرق تنهایی مرا از بلندترین قله ی غروب یه زیر درآوری...
میخواهم...
غروب غمت را به هر بهایی خریدارم![]()

