چهارشنبه هفتم آذر 1386
شکست..نا امیدی. گزشته تلخم..خداحافظ و سلام به آینده ی زیبا...
سلام و درود بی کران بر دوستان با محبتم...
از اینکه همیشه به آشیانه ی سبزم حضور می یابین..بسیار
خوشحالم و تک تک دستان با محبت شما را میبوسم که با قلم
زیباتون به متنهام نظر میدین..من در شرایط خوبی بسر میبرم
و قول میدم که بعد از پیدا کردن کار..یه کامپیوتردر خونه بخرم تا
همیشه خدمتگزار کوچکی در دنیای زیبای شما باشم..به همین
خاطر ناچارم هفته ای یه بار در خدمت شما دوستان خوبم باشم و
روزهای ۴ شنبه..
....
..
امروز میخواهم برایتون بنویسم..چون قلمم پر از احساس و زیبایی
هست...گفته بودم که بعد از اون سفر هیجان آوری و عجیبی که
داشتم همیشه به خودم میگفتم یه حکمتی در اون نهفته هست..
و من کلید طلایی زندگی ام را پیدا کردم و تلنگری که خدا بهم زده
را سپاس میدارم و امیدوارم که شما هم با خواندن این متنم..زندگی
زیبایتون را زیباتر کنید....
با سپاس..آصف
...
..
درست چند روز بعد از سفرم..من مدام به لب دریا میرفتم و به دریا
نگاه میکردم و همیشه از خود میپرسیدم حکمت سفرم چی بود؟
آخه من پسر دریا هستم..من از شهر زیبای محمودآباد از مازندرانم.
جایی که دریای اون به آدمهای که دلشون گرفته..احساس عجیب و
زیبایی میده و من هم همیشه چنین احساس زیبایی از دریا میگیرم..
بله..در یکی از اون روزها کنار ساحل بودم..دوستم عابد رو دیدم
تعجب کردم آخه من ۲ روز پیش از اون خداحافظی کرده بودم...که
بهم گفت یه احساسی بهم دست داده بود که سفر دریام را عقب بندازم.
خلاصه من و عابد از هر دری صحبت کردیم ..من از سفرم. و اون از
خودش و کار در کشتی..بعد عابد بهم گفت من با اعتقادی که بهت
دارم..این سی دی را بهت سفارش میدم تا بخونی..و بهت قول میدم
که گره زندگیت در این نوار هستش..و برام دعا کرد..من هم قول دادم
که حتما اون نوار رو گوش بدم..
اکنون که دارم این متن را برایتون مینویسم..کلید طلایی زندگیم را
پیدا کردم و در بهترین شرایط روحی بسر میبرم..و دنیا را زیباتر
از هر وقت میبینم و اگر بخوام صحبت کنم شاید هزاران دفترچه
کم بیاد...( از عشق..خدا..زندگی ..طبیعت.. و ...)
....فقط بهتون پیشنهاد میکنم که اگر میخواهید زندگی قشنگتون..
از این هم زیباتر بشه..سی دی..دکتر علیرضا آزمندیان را بیابید و
یا در کلاس اون شرکت کنید..
و من یه انسان زیبای دیگری شدم با شناسنامه جدید..چون باورهای
زندگی که گم شده بود پیدا کردم..بله..من آصف..۲۶ ساله..نقاش
و نویسنده داستانهای کوتاه و بلند هستم..و با تمام نیروی درونی ام
به همه ی انسانها میگم...که من میخواهم به تمام آرزوهای زندگی ام
در کنار دوستان خوبم با توکل به یاد خدا برسم..![]()
![]()
![]()
پنجشنبه یکم آذر 1386
کلمه ی عشق کجاست؟
نظرتون را صادقانه برام بنویسید..
۱ـ پسری پولدار بعد از دل و دل دادان به سراغ دختر فقیری
میرود..ولی خانواده دو طرف بخاطر اختلاف طبقاتی قبول
نمیکنند؟
۲ـ در مقابل پسری که میخواد تازه زندگی و کار خودشو شروع کنه
به سراغ دخترپولدار میرود و بعد از عاشق شدن..خانواده دو طرف
بخاطر اختلاف طبقاتی قبول نمی کنند؟
....به نظرتون حق این ۲ دختر و پسر زندگی نیست؟
.....مشکل در کجاست؟
.....یعنی حتما ۲ پسر و دختر که میخواهند ازدواج کنند باید از
یک سطح فرهنگ و مالی برخوردار باشن تا زندگی خودشان را
شروع کنند؟

