یکشنبه سیزدهم آبان 1386
بازگشت به عقب
بازگشت به عقب go beak
صدای موسیقی فرشته ای ،
به گوش می رسد
او می خواهد به عقب باز گردد
و همه را از نو بسازد.............
شما دوست دارید به عقب باز گردید و چیزهایی را از نو بسازید؟
پنجشنبه دهم آبان 1386
خدای تنهایی من
حکمت و قسمت روزگارم...
...
...
آه خدایا،
وقتی که دل گرفته و غمدار هست،وقتی همه دوستان دشمنند،
وقتی خانه زندان هست.وقتی مرگ زندگی هست اما از تو گریزان
است،وقتی سوختن تنها علاجش ساختن است،وقتی دوست داشتن
پایان شکست و از یاد بردن است،وقتی همه نگاهها یک لجنزار
متعفن هست،وقتی ورای هر حرفی نیش یک افعی کشنده است،
وقتی در همه ی راهها چاهی پنهان هست،وقتی آسمان بالای سرت
سیاه از دود دلهای گرفته هست...
به چه میتوان خود را دلخوش ساخت؟
نا امید به سوی تو نگاه دوخته ام که بار دیگر دستم را بگیری
و از این ظلمت خلاصم دهی.برای او،ای خدای من،بهترین ها
را بخواه،زندگی را با تمام خوشی هایش به او ارزانی کن و
غمهای زندگی اش را بر من روا کن که با جسم و روحم آمیخته
است..
ای کاش میدونستم چه زمانی مرگم فرا میرسد،آن وقت هر آنچه
در دل داشتم،اول به آنها که مرا بوجود آوردند میگفتم و سپس
به اونی که شادی زودگذر را از من گرفت،آن گاه آسوده تسلیم
مرگ میشدم،اما حیهات که چنین نیست...
چه می شد ای خدا که به من حسادت و گستاخی ارزانی میکردی،
شاید در آن هنگام میتوانستم بدون ترس،بدون آنکه هراسی
از آزردن دلی داشته باشم،از خود دفاع کنم.این زبان الکی را از
من میگرفتی و بجاش شهامت سخن میدادی..
اگر ترسی از عذاب دوزخ بود،اگر یقین می یافتم به سبب هتک
حرمت،مغضوب درگاهت نخواهم بود.آن وقت....چه میکردم؟
خط بطلان میکشیدم بر عاطفه خود را از زنجیر آنها آزاد
میساختم،از زنجیر خودم..
خشمگین مشو،زیرا خوب میدانی که این بنده زبونت قادر نیست
و ناتوان است.باز هم در این غروب آغاز شو،ابلیس در منا
رخنه کرده و وسوسه ام ساخت که لب به کفر بگشایم،اما ای
محبوب تا تو را دارم از ابلیس وحشت نخواهم کرد.
خوب میدانم که در آشتی تو همیشه به رویم باز است.من
منتظر میمانم همیشه تا...
"خداوند اشک را آفرید تا سرزمین وداع نسوزد
سه شنبه هشتم آبان 1386
مبارزه ای بین شیطان و خدا..انسان..حاجت
به کجا میبرد این امید ما را...
از کجا آغاز کنم این سفری که رفتم..
درست ۱۲ دهم مهربود که قصد سفر کردم..به همین خاطر متنو
نوشتم..بعد درست چند روز بعدش.دوستم که به مانند داداشم
دوستش داشتم و داش رضا صداش میکردم..ازپیشم رفت ..
با اینکه ۱۶ سال سن داشت به یش خدا رفت
..باور نمیکردم
که منو تنها گزاشت..آخه با اینکه ندیده بودمش .آنقدر دوستش
داشتم که مرگش منو کاملا داغونم کرد..میخواستم به نت بیام
و بنویسم که دوستانم نمیتونم به سفر برم..ولی وقتی که نظر
بچه ها..حاجتهایی که از آقا خواستین..و منو کبوتر حاجتتون
کردین..گفتم بیاد به خاطر دعاهای اونها برم..تازه کمی آروم شده
بودم..که خبر فوت دیگری بهم رسید..خبر مرگ پدر دوستم..باز
اندوهگین کرد..گفتم از دوستانم عذر بخوام که نمیوتنم برم..ولی
وقتی به وبلاگ برگشتم و اشکهای دوستانم..و نظرات دوستانم
که به ۷۰ رسید ..گفتم من انتخاب شدم که برم..رسید به ۲۵ مهر.
یهو خبر رسید که حقوق ماه قبلی که در اونجا کار میکردم و به
خاطر پیمانکاری بیرون اومدم..واریز نشد...بار هم یه مشکل
دیگه..برای اینکه من کاغذ حاجتها را نبرم..ولی من عزم خودمو
جمع کردم که باید برم..بعد رسید تا آخر ماه که حقوقم واریز شد..
ساعت ۴ روز ۵ شنبه بلیط گرفته بودم ...وقتی به ترمینال رسیدم
دیدم که بلطو نیاوردم .باز یه مشکل دیگه که یه نیروهایی منو
از رفتن به مشهد باز میداشت که نباید برم..ولی یهو یاد شما
دوستانم می اوفتادم که منو کبوتر حاجتتون کرده بودین.....
خلاصه به هر مشکلی بود من سوار اتوبوس شدم..به مشهد
رسیدم..ظهر به مرقد آقا رفتم..کاغذ حاجتی که شیاطین نمیزاشتن
من ببرمش..دستم بود..چه لحظه ای بود..زمانی که من نزدیک
حرم شدم..یهو بدون اینکه با فشار زیاد جمعیتو کنار بزنم..برام
راحت شده بود و خودم را به ضریح رسوندم..و کاغذی که شما
دوستانم حاجت کرده بودین که به دست آقا برسه..من با پارچه سبز
که نیت کرده بودم..بستم..و داخل صریح گزااشتم..شادترین لحظه ی
زندگیم بود..انگار پیش خدا عزیزتر شده بودم..انگار که بر شیطان
پیروز شدم..همهتونو دعا کردم..![]()
![]()
![]()
![]()
..
غروب دوباره رفتم..و صبح بعد از اون نماز خوندم..همیشه شما و
تمامی دوستان و خونواده ام را به یاد میاووردم..
عصر همون روز بلط گرفتم گفتم که من آقا را دیدم..کاغذ حاجتها را
داخل ضریح گزاشتم..تنها هستم.پس باید دیگه مزاحم آقا نباشم..بیام
بیلط ساعت ۴ گرفتم..بعد رفتم عوضش کردم ساعت ۶ غروب..
برای خودم هنوز حاجت نکرده بودم..ساعت ۲ به حرم رفتم..یهو
یه پیام اومد..منو داغون کرد..باز مثل قبل از سفرم دوباره شیاطین
اومده بودن..ولی این بار من دیگه کم اووردم
..آخه منم هم آدمم.
رفتم به داخل حرم..گفتم
: خدایا دیگه بریدم..خسته ام..چرا من؟
من که به کسی بدی نکردم..همیشه اینقدر بد میارم..۲۶ سال یه بار
به خدا شاکی نشدم..ولی داخل حرم..از خدا شاکی شدم...گفتم دیگه
نمیخوام این زندگی رو..من هم آرامش میخوام..خسته از تکرار
زندگی..خسته ار اتفاقهای عجیب..گفتم و گفتم..
...
آره اونجا شیطان بر من پیروز شد.شکستم داد..خدایی که منو بنده
پاکش معرفی کرد شرمنده اش کردم..هی روزگار..
گوشی موبایل رو گرفتم و از داخل و بیرو حرم فیلمبرداری کردم..
بعد در همون لحظه دوباره از خدا عذر خواهی کردم
ساعت ۶ سوار شدم..و ساعت ۹ صبح فردا در فلکه ه آمل پیاده
شدم..ولی خواستم ماشین بگیرم تا به خونه ام بیام..یه لحظه دیدم
که گوشیم(دبلیو ۷۰۰..سونی اریکسون..۲۰۰هزار تومان با سختی
که کار کرده بودم)گم شد..با تمام خستگیم..یهو دیگه حواسم جای
خودش نبود..با ماشین به دنبال اتوبوس رفتم ولی بعد از ۲ ساعت
که پیدا کردم..گفت نیست.سیم کارت سوزندم..و تا الان که پیش شما
هستم شکایت کردم..ولی تیری هست در تاریکی..
....این بود ماجرای عجیبی که به سفر رفتم..بچه ها به خاطر این
کاغذ حاجتتون خیلی زحمت کسیدم..تنها خبر خوشحالی من اینه که
شما دوستانم حاجتتونو از امام رضا و خدا بگیرین..
الان خودم در بدرتری شرایط روحی هستم..پولهام که فقط داره
الکی خرج میشه.(.آگاهی..مخابرات..و)..
کارم که ندارم..بیکار شدم..باور کنی دیگه پولی زیادی هم نمونده
که به پیش شما بیام..باور کنین که اینجا آخرین جای امید منه.
نیاز به آرامش دارم..نیاز به یه کار خوب دارم..نیاز دارم که ....
سرتون هم درد اووردم شرمنده..منظور همه این حرفام اینه که:
" از خدا میخوام که تمامی حاجتهای شما برآورده بشه![]()
![]()
..
انشالله که قسمت همتون بشه..
خداحافظ![]()
