تبليغاتX
سفیر

شنبه هفتم مهر 1386

صادقانه جواب بدید

 

 

به بهانه ی سریال میوه ی ممنوعه...

 

به نظر شما کدام از این 2 دسته مردم در پیش خدا عزیزترند؟

1_ یه آدمی که 50 سال فقط خلاف و پول حرام بخوره و بعد در لحظه ی آخر

 

مرگش از خدا طلب بخشش میکنه و یه جورهایی توبه میکند؟

۲_ یه آدمی که 50 سال عبادت و کارهای خوب انجام میده و لی قبل از مردن همه ی

کارهای نیکش را با یه کار خلاف از بین میبرد؟

به نظر شما کودم از این انسانها پیش خدا عزیزتر هستند؟

 

نوشته شده توسط آصف خسروی در 12:26 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم مهر 1386

مهمان تنهايي من گاهي يه كبوتري كه از پيش خدا مياد

 

                 مهمان پنجره تنهايي من...كبوتري زيباست..

                 

گاهی در تنهایی مونسم کبوتری هست که لبه ی پنجره مینیشیند

 

و با باد کولر که از درز پنجره بیرون میرود پرهایش را پوش

 

میدهد یا خودش را به شیشه ی خنک می چسباند.کبوتر عالمی دارد

 

و من ناچارم دنیای او را حدس بزنم.ما زبان هم را نمیفهمیم اما همدیگر

 

را حس میکنیم.گاهی به نظرم غر میزند.گاهی هم سعی میکند با هر دو

 

چشمش مرا ببیند اما با یک چشم راحت تر نگاهم میکند. وقتی با او

 

حرف میزنم سرش را کنجکاوانه تکان میدهد،گاهي هم پشتش را ميكند

 

وقتي ناراحتم غصه را در چشم هاي او ميبينم، وقتي مي خواهم دعا كنم

 

پاي او را وسط ميكشم تا واسطه ام شود و شفاعتم كند.با او معامله

 

ميكنم  اگر دعايم مستجاب شود فورا برايش روي بام گندم بريزم و

 

گرنه براي خريد گندم هي امروز و فردا ميكنم.تا حد خاصي ميگذارد

 

به او نزديك شوم.اگر تكان اضافه بخورم ميترسد و ناگهان پر ميكشد

 

و ميرود و من تا هر جا كه شود پروازش را تماشا مي كنم.گاهي هم

 

كه حوصله ام را سر ميبرد عمدا پرش ميدهم،از انفعال بيش از حسدش

 

بدم مي آيد.از صبح تا دم دم هاي غرئب كارش همين هست!

 

گاهي با يكي مثل خودش حرف ميزند و زماني كه دلش مي خواهد تنها

 

تنها باشد نمي دانم چه مي گويد كه آن كي ميگذارد و مي رود.با سار و

 

كبوتر چاهي آبش در يك جوي نمي رود.فقط هم جنس خودش را مي پزيرد.

 

لبه ي پنجره انگار ملك خصوصي اوست و هر تازه واردي كه بخواهد

 

چند لحظه آنجا بشيند به نظر او بستگي دارد يا اجازه ميدهد،بماند يا هجوم

 

يكباره اش اورا ميپراند..گاهي يكي كه به نظرم جفت اوست،مي آيد

 

 و در گوشي چيزي به او مي گويد، ديري نميگذرد كه آنها پرواز ميكنند،

 

شده حتي يك روز غيبش زده، اما باز مي آيد و من در تنهايي نگاهم به

 

پنجره هست.اگر كبوتر باشه خيالم راحت هست و وقتي نيست خودم را

 

دلداري ميدهم كه حتما جاي بهتري هست!....

 

همه ي هستي دست به دست هم داده تا او" گاهي" مونس   لحظات

 

تنهايي من باشد.نميدانم كدام يك همديگر رو انتخاب كرده ايم اما ميدانم

 

كه او مهمان پنجره ي خانه ي من هست...قدرش را ميدونم و وقتي

 

نيست دلتنگش ميشوم....

نوشته شده توسط آصف خسروی در 13:28 |  لینک ثابت   •