تبليغاتX
سفیر

شنبه سی و یکم شهریور 1386

تنهايي..با تمام تنهاييش قشنگه...

 

                     بیرق تنهایی...

 

در میان ازدحام این شهر شلوغ،

 

و در زير بارش تگرگ تنهايي  در كنار دوستاني غريب

 

بي تو تنها مانده ام..

 

و در اين بن بست تاريك وهم خيال،  غروب زا به تماشا نشسته ام.

 

من عاشق شبهاي مهتابيم....

 

و غروب سرخ را در سر آغاز تمام زيباييها نشانده ام،

 

و بيرق تنهايي را بر بلندترين قله ي غروب به اهتراز در آورده ام،

 

ولي اي آشناي هميشه ي من، بي تو،ديگر سرخي غروب هم رنگي ندارد!

 

و شبهاي مهتابي را خفاشها به اساوت در آورده اند و باغچه ي كوچك

 

خانه ي دل من، به زير گامهاي بي رحم جنون ، مظلومانه جان داده است...

 

                       ميخواهم درباره ي تو...

 

درباره ي مهربانترين مخلوق خدا به اندازه ي تمام تنهايي هايم،

 

ميخواهم، ميخواهم تورا در سراسر آغاز تمام زيباييها نشانم،

 

ميخواهم تو با دستان سخاوتمندت..

 

بيرق تنهايي مرا از بلندترين قله ي غروب به زيرآوري،

 

ميخواهم.....

 

                 غروب غمت را به هر بهايي خريدارم..

 

                               ......

نوشته شده توسط آصف خسروی در 12:59 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

روزهاي شيريني كه از خدا ميخوام از من نگيره

بوسه عشق بر پاي چپم..

 

روزگاري پاي چپم براي خود بوروبياي داشت..همه به خاطرش

 

دست و هورا ميكشيدند،ميگفتن كه تو بهتريني، تو آقاي فوتبال ما هستي

 

يادمه، كه وقتي بازي ميكردي و گل هاي قشنگ ميزدي، بچه ها ديوونه

 

تو بودن و براي اينكه هم باز ي اونا بشي دعوا ميكردن، تو خيلي ساده

 

و صميمي با اين موردها كنار مي امدي، آنقدر زيبا فوتبال ميكردي

 

كه بعد از بازي همه تورو تشويق ميكردن، ولي پاي چپ غصه ما

 

الان كجايي و چرا دست تقدير روزگار با تو نبود.چرا؟. مگه ما چند تا

 

پاي چپ استثنايي در شهر خودمون داشتيم..هميشه وقتي بازي بچه ها

 

را ميديدم و تو در بين اونها نبودي حسرت ميخوردم كه كاش تو الان اينجا

 

با بچه ها بودي و من از شوتها و برگردونهات لذت ميبردم..تو رفتي و بعد

 

از ۸ سال برگشتي..چه روزي بود وقتي تو پا به توپ شدي و گل زدي..

 

ولي نه؟ تو ديگه اون پاي چپي كه من ازش براي خودم مجسمه در ذهنم

 

درست كرده بودم نبودي..خودت هم ناراحت شدي از اينكه مثل قديمها

 

به مانند يه پلنگ به اون سو و اون سو ميرفتي و زيبايي بازيت رو به

 

گوش همه  ميرسودندي..پاي چپم ميدونم كه داري زجر ميكشي و ناراحتي

 

برات دعا ميكنم و از همه ي بچه ها ميخوام كه دعا كنن تا باز هم گلهاي

 

قشنگت را ببينن...

 

                            ......

 

من بعد از ۸ سال دوباره فوتبال كردم.. عشقي كه سالها از دستش داده بودم

 

و بنا به اتفاقهايي دور شدم..ولي با اينكه اين عشق خيلي منو اذيت كرد ولي

 

آنقدر برام عزيز و مهم و دوست داشتني كه اگر بار ديگه در فوتبال يا هر جايي

 

دوباره برام اتفاقي بيفته، باز دوستش دارم..دوستش دارم..اگه الان پاي چپم

 

رو كسي اونو نميشناسه ولي من تا آخرين لحظه ي زندگيم دوستش دارم..

نوشته شده توسط آصف خسروی در 12:44 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386

    

دست تك تك شما را ميبوسم كه با قلم زيبايتون به آشيانه ي كوچكم 

 

مياين و با نظرهاي قشنگتون دل منو شاد ميكنيد، سپاسگزارم

 

                                                        با تشكر آصف

 

                                                                  

                                                                                                       

 

۱ـ تا حالا از مرگ ترسیده اید؟

۲ـ تا الان عزیزی را از دست داده اید؟

۳ـ از جنسیت خود راضی هستید؟

۴ـ تا الان به تواناییهایتون فکر کرده اید؟

۵ـ واقعیت زندگی چیست؟

 

نوشته شده توسط آصف خسروی در 13:8 |  لینک ثابت   •