تبليغاتX
سفیر

دوشنبه نوزدهم شهریور 1386

آرزوي كودكي

 

هرکودم از ما وقتی که کوچیک بودیم از ما می پرسیدن که

 

بزرگ شدید دوست دارید چکاره بشیم؟

 

یکی میگفت : مهندس، ديگري ميگفت دكتر،معلم....

 

شما دوستان خوبم به آرزوي كودكيتون رسيديد؛

 

اگه هنوز نرسيديد يه بيا علي بگيد و دوباره مثل زمون بچگي

 

از خدا بخواي كه به آرزويتون برسيد؟

 

سخت نيست همين دور اطرافتونه فقط مهم خواستن و ارداده

 

شماست ....

 

                            .........

 

من آرزو داشتم که نقاش بشم چون در نقاشی یه حسی بهم دست میده

که اون حس بهم یه جورهایی آرامش میبخشه...

نقاشی مثل زندگی منه.. چون در نقاشی که من میکشم مهم پیدا کردن

قدم اول یعنی آغاز شروع هست. وقتی اون نقطه شروع رو پیدا کردم

دیگه خود به خود قلمم به حرکت در میاد .از این حرفم میخواستم نتیجه

بگیرم که مهم خواستن و ارداه ماست..

اگه قدم اول با توکل خدا در اهدافمون در زندگی بگیریم بهتون قول میدم

که بقیه راه خدا بهتون کمک میکنه و شما به هدف والایتون

میرسونه....

نوشته شده توسط آصف خسروی در 18:53 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم شهریور 1386

شکوه اولین دیدار به شفافی یک قطره شبنم در خاطرم تداعی می شود اما خروش اقیانوس محبتت به قلب کوچکم را هرگز به یاد نمی آورم.

نمی دانم چگونه از تابلوی "ورود ممنوع" گذشتی و با کدام قدرت بی پایان ستون سنگی قلبم را فرو ریختی و آمدی٬و آمدنت را با کدامین واژه تعبیر کنم که تجلی گر عطر غنچه های سپید یاس باشد در آن کوچه باغ بی انتها که شیفته وقار قدمهایت شدم.

تو شوق پرواز را٬آرزوی به فردا رسیدن را ٬انتظارحضور سبزت را چون باران بهاری چه کوتاه بر قلبم باریدی و پر کشیدی.

اکنون تو ای آشنا با قلب خسته ام٬بمان و بر من ببار.تو فقط بمان.با من نمان اما بمان تا دوباره وجودم لبریز شود از بارش حضور سبزت.تو شبهایم را پر کردی از پرتو حضوری پاک تا برای آرزو کردنت به کلبه کوچکم بخوانمش.من با تو از من به او رسیدم و مونس تنهایی هایم شد نوری بی فروغ...

و تو ای ارمغان آور این طلوع طلایی٬ با من بمان ٬کوله بار سنگین غمهایت را بر شانه های خسته ام بگذار٬فقط بمان تا میهمان تازه قلبم از آن رخت بر نبندد.

نوشته شده توسط آصف خسروی در 12:44 |  لینک ثابت   •