شنبه دهم شهریور 1386
همه چيز بر ميگرده به اراده و خواست تو .....
داستان بطری آرزوها...
روزی جوانی نزد استاد معنوی خود رفت و از او پرسید:
ای استاد! من از تو سووالی دارم.استاد گفت: سوالت چیست؟
جوان گفت: من خواسته های زیادی در زندگی دارم و حتی برای
بدست آووردن آن خیلی تلاش کردم.ولی تاکنون به هیچ یک از
هدفها و آرزوهایم دست نیافته ام و همین امر باعث شده که به
حالت افسردگی و ناراحتی دچار شوم و احساس کنم که دیگر
نمیتوانم به خواسته هایم برسم و باید آرزوهایم را به فراموشی
بسپارم و نسبت به زندگی، دلسرد و دلزده شوم.از تو خواهش
ميكنم كه مرا راهنمايي كني.
استاد جوان پرسيد: چند سال داري؟ او جواب داد: ۲۶ سال سن
دارم. استاد ادامه داد: ميخواهم برايت مثالي بزنم و تو بايد جواب
سووالت را در مثالت پيدا كني. فرض كن كه دنيا به اين بزرگي،
مانند ساحل يك درياي پهناور است و همانطور كه ميداني، هر
چه را كه به دريا بيندازي، بعد از مدتي دريا آنرا به ساحل
بر ميگرداند.هدفها و آرزوهاي هر شخص،مانند نوشته اي است
كه در بطري ميگزاري و آن را به درياي بيكران هستي پرتاب
مي كني،هرچقدر خواستنت بيشتر باشد،آن را دور تر پرتاب
خواهي كرد و طبق قانون دريا كه برايت گفتم،دريا آن بطري
را به سمت ساحل بر ميگرداند.ولي نه بطور قطع در همان
جايي كه بطري را پرتاب كردي، بلكه بايد با لذت و شادماني
در طول ساحل زندگي،قدم بزني و از لحظه هاي خود لذت ببري
تا اين كه هدفهايت بعد از يك فاصله زماني،به تو بازگردد و
آن را مشاهده كني.متاسفانه تو در همين محل مانده اي و
غصه ميخوري،بلند شو و در ساحل زندگي به كاوش مشغول
باش و ايمان داشته باش كه روزي بطري تو، به تو باز خواهد
گشت تا آن روز شاد و مطمءن زندگي كن!

