چهارشنبه بیستم تیر 1386
دريچه اي زندگي بسوي خوشبختي
تلقین
دوستان می خواهم در مورد این کلمه با شما صحبت کنم..
من برای خود یه دفترچه خریدم و در آن یه فهرست برای
خود از زندگی انتخاب کردم ، در اين فهرستم به چيزهايي كه
ميتونم برسم و ميخوام برسم و شايد نرسم.در اين فهرستم
يه جور تلقين به خودم ميكنم كه حدود ۴۰ مورد نوشتم و
باور كنيد به ۸ تا از چيزهاي كه فكرشو نميكردم رسيدم
بعضي وقتها كه نا اميد ميشم به فهرستم نگاه ميكنم و با
ديدين اونا اين اميد در دلم رشد پيدا ميكنه كه با توكل به خدا
بر تمام مشكلات و نا اميدي غلبه كنم.
از شما عزيزنم ميخواهم كه وقتي اين متن رو خونديد اين
قول را به من بديد كه اين فهرست رو براي خود در زندگي
درست كنيد و دريچه اي كه من براي خود در زندگي باز كردم
دوست دارم شما هم اين دريچه رو در زندگي زيباتون باز كنيد.
از شما خواهش ميكنم و عاجزاده اين قول را به من بدهيد:
كه در جلوي قلبتون اين تابلو رو بزنيد...
نا اميدي ممنوع
جمعه پانزدهم تیر 1386
به واقعیتی که در ظهر روز ۸/۶/۱۳۸۶
اتفاق افتاده را برایتون تعریف میکنم..
من بعد از اتفاقهایی که در جنوب برام پیش آمده
بود همیشه به خدا میگفتم این یه حکمتی دوباره
که من باید دوباره به شهر خودم باز گردم و به
محل کار قبلی ام برم.همیشه منتظر لحظه ای بودم تا
جوابمو از خدا بگیرم تا اینکه با پسری به نام مهدی
شعبانی آشنا شدم از روز اول آشنایی او مهرش به
دلم نشست و انگار سالها همدیگر را میشناسیم.او
منو باور کرد و با من دردل کرد و از زندگیش گفت
من هم منتظر روزی بودم تا کمی از زندگی ام را
او تعریف کنم تا اینکه روز ۸/۶/۱۳۸۶ سووالهای
بین ما ردو بدل شد تا رسید به اینکه ـ( مهدی گفت که
این روح که من دارم با اون زندگی میکنم انگار با من
نیست.). من هم نا خودآگاه قضیه فوت پسر عموی
خودم را براش تعریف کردم که یهو بعد از ساعتی
فهمیدم امروز سالگردش بود و من چرا بعد از این
همه مدت در چنین روزی دارم برای او تعریف میکنم
اون لحظه بغضی منو گرفت به مانند مهدی. من داشتم
به خودم کلنجار میرفتم که چرا مهدی؟ بعد از مهدی
سووالهایی در مورد کوچیکی محسن کردم ( محسن
در سن ۷ سالگی مرد و من ۱۰ سال سن داشتم) و
مهدی هرچی من سووال میکردم میگفت " آره".
گفت که هندوانه دوست داره ـ توپ لاکی قرمز همیشه
بازی میکرد ـ مهمتر در بچگی از دستمالی که مادرش
میداد استفاده میکرد! .من مهدی رو به سالهایی که
محسن فوت کرد بردم گفت: اون روزها نزدیک بود
یه وانت به اون بزنه ولی به طرز عجیبی نجات
پیدا کرد.دیگه باورم شد که محسنم دوباره به پیشم
آمده و منو از تنهایی که سالها درونش بودم و خودم
را مقصر اون جریان بود رهایی یافتم اکنون احساس
میکنم که زندگی داره به من لبخند میزنه و من هادی
خسروی از امتحان خداوندی که ۸ سال منو آزمایش
می خواست بکنه نمره قبولی گرفتم و بعد از ۸ سال
زندگی سخت و درد و تنهایی و هجران از مردم و
دوستان ـ لبخند خوشحالی بر چهره ی خدا میبینم
که به من میگه " هادی پسرم تو قبول شدی و
بنده ی پاک من شناخته شدی و تو حالا میتونی
به آرزوهایت برسی و دعاهایی که بکنی همه
آنها برآورده میشه. تو کار به حرف مردم نداشته
باش چون تو منو داری و غصه انسانهایی که
منو تنها میزارن و به فکر این دنیا هستند نباش.
...............![]()
![]()
![]()
![]()
...........
این جملات از تهه دل من بیرون آمده و کسانی که
به خدای منان اعتقاد داشته باشن باور میکنن.
...............
........
دوست دارم نظرات صادقانه شما عزیزانم را جویا
بشوم.
............................................
.......................
مادرم تماس گرفته از مکه و من حاجت همه ی عزیزانی که
به مادر بنده لطف داشتند را از مادرم خواستم که دعا کنه
تا شما دوستان خوبم رهسپار این سفر علشقانه شوید

