پنجشنبه هفتم تیر 1386
سكوت
آه ديگر بس است.مي خواهم ناله هاي محزون دقايق عرفاني
شبم گوش افلاك را كر كند ...
بايد در اعماق تيرگي قلب خون آلوده ي زمان تراژدي مركب
يك عشق نا تمام كه همانطور دلشكسته نا تمام ماند را در گوش
ديوارهاي گلي قبرستان قلبم فرياد كنم ـبا يك قطره اشك دل
افسرده ي ديروز مرده.
آه بر من خرده مگير غرق پاییزم دگر آب از سرگشته
اشکهایم مرا در خود غرق کرده اند باور کن خفه شده ام باور کن...
تقدیم به تمامی مجنون دلانی که زیر این آسمون آبی سرگردانند.
خواهم تو را مهمان کنم در گوشه ای از قلب خویش
آیا قبولش میکنی این خانه ی ویران را؟....
چهارشنبه ششم تیر 1386
آیینه
صد بار بوده ام به صفا در برابرت هر بار دیده ام که در آیینه نیستی؟
یک عمر از نجابت آیینه گفته ام با من نبوده ای و بگو با کی زیستی؟
دیری است در حضور تو آتش گرفته ام ای عشق ای شکیبا با کی زیستی؟
لب بسته ای و باز به لب نام روشنت هر گز برای این دلم آیا گریستی؟
عالم تمام جمع پریشان توست از من مپرس چیست غمت یا که چیستی؟
تا هست یک نفس بر ارم به خاطری می خوانمت،اگر چه در آیینه نیستی؟

