چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
لحظه زندگي
کات بدین چه موقع است؟
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386
معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیرپوششی از گرد پنهان دود
ولی آخر کلاسیها لواشک بین هم تقسیم می کردند و آن یک گوشه ای دیگر
جوانان را ورق میزد.
دلم می سوخت بر حالش که بیخود های و هوی میکرد و با ان شور بی پایان
تساویهای جبری را نشان میداد. بر روی تخته کز ظلمت چون قلب و چهره ی
زندانیان تاریک بود، تساوی را چنین نوشت:
یک با یک برابر است
یکی از دانش آموزان زجابرخاست،همیشه یکنفر ما باید بپا خیزد
به ارامی سخن سر داد.اگر یک فرد ِ انسان واحد یک بود، باز یک با یک برابر بود؟
سکوت موحشی بود و سوالی سخت!
معلم ندا در داد: اری ! ! برابر بود!
یک اگر با یک برابر بود،
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود، و انکه دستی فاقد سر داشت پایین بود؟
یک اگر با یک برابر بود
،آن سیه چهره که مینالید پایین بود و آنکه صورتی چون قرص مه داشت بالا بود؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس چه کسی دیوار چین را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس چه کسی ازادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله سر داد:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست
شنبه هشتم اردیبهشت 1386
بهشت همین جاست
خوشبختی در کنار توست اگر ببینی...
سالهاست که خوابهای من از دریا و سنجاقک ها خالیست.خوابهایم
نه بوی تو رو می دهند نه بوی رویاهای جوانی ام. سالهاست جاده ها
سر به زیر و ساکت به راه خود ادامه می دهند بی آنکه منتظر گامهای
من باشند و اشاره تو.
به من گفته بودی بهشت نزدیک است و گاهی در حیاط خانه مان هم
می توانیم آن را ببینم و امروز که باران همه ی آرزوهایم را خیس کرده
است، دفتر چه ام شبیه بهشت شده است پر ازگلهایی که به نام تو
روییده اند....
به من گفته بودی عشق بی آنکه در بزند می آید، با فانوسي در دست
و برقي در چشمان و امروز كه ميتوانيم دنيا را در يكي از سلولهاي
تو ببينم، عشق در اطاقم نشسته است و به من لبخند ميزند، هر روز
به تو فكر ميكنم و از خود مي پرسم كه آيا درختان و پرندگان خواب
مي بينند؟ آيا درختان مي توانند بوي تورو حس كنند؟ آيا پرندگان
مي توانند براي تو شمعي بر افروزنند.
از تو با چه كسي حرف بزنم ؟ چه كسي باور مي كند كه بهشت را در
دستهاي تو روييده ام و زمين را كه با همه عظمتش روي دكمه
پيراهنت نشسته بود؟ چه كسي باور ميكند جنگلهاي انبوه در گيسوان
دلتنگ تو گم شده مي شوند؟
ترانه اي كه براي تو سروده ام، از گفتگوهاي موجها و ساحل زيباتر
است، اما از سكوت تو زيباتر نيست. دوست دارم ترانه هايم در قلب
تو خانه داشته باشند و تو با انگشت هاي لاغرت روي شيشه مه
گرفته بنويسي از...
" اگر چراغ عشق روشن باشد، هزار كوهستان هم نميتوانند بين
ما فاصله بيندازد"

