تبليغاتX
سفیر

پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386

اشکم را با درختان گفتم      درختان آه کشیدند

دردم را با چشمه گفتم       چشمه اشک از دیده ریخت

به مرغ نغمه خوان گفتم  غمزده شد و خاموش گشت

به ستاره درخشان گفتم   با چشمکی جواب داد

به گلی که در میان علفها   زیر پای من پنهان بود گفتم

و به گلی که بالای دیوار   روس سر من اویزان بود گفتم

بی درنگ گلهای چمن بر  من دلسوزی کرددند و با عطر خود دردم را تسکین دادند

آه اکنون که همه ی طبیعت اینگونه با من همدردی میکنند و اشکهای مرا روی

بالهای خود میریزند،  بگو ای آنکه مایه ی ریختن این اشکهایی

تو نمی خواهی دردم را بشنوی؟ و نمی خواهی  تسکینم دهی؟

چه پرسش بیهوده ای، می دانم که نمی خواهی؟

نوشته شده توسط آصف خسروی در 14:17 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386

تشکر از دوستان خوبم

لحظه هایی که بی تومی گذرد                            گر چه با یاد توست ثانیه هاش

آرزو  باز می  کشد   فریاد ...                            در کنار تو میگذشت ای کاش

از دوستان خوبی که منو در این روزهای سخت  تنها نگذاشتند و با من احساس

همدردی کردند ممنونم از دوستان عزیزم  هلیا و شهره و شیوا و فرهاد و یاسی خواهر گلم

عاطفه و عطیه و روشنک و دوستش و مریم پاکم و بهار و رزاس مهربونم و تمام دوستان

خوبم که با بین همدردیهایشون دل منو شاد میکردند نهایت سپاسگزاری را آنها دارم و از

خدای متعال میخوام  که همیشه در سلامت کامل باشن و به تمام آرزوهای خود برسند.

 

بعنوان یه برادر کوچکتر از شما میخوام ..

فقط تا زمانی که زنده هستید قدر همدیگر را بدانید به خدا این دنیا محل تسویه حساب

نیست و همدیگر را ببخشید و به همدیگه خوبی کنید  تا خدا شما را بیشتر دوست داشته باشد

خدا خیلی خوبه و همیشه به پیش اون برید باز شما را با آغوش گرم میپذیره.

 

                                                              

                                                                     در پناه ایزد منان  موفق باشی

                                                                                                 برادر کوچک شما هادی

 

نوشته شده توسط آصف خسروی در 14:12 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم اردیبهشت 1386

یه عزیز دیگه هم رفت..

به یاد محمد شامل عزیزم..

تقدیر چنین بود که در خواب بمیری

تردیدی که در اون سرانجامی نبود

و شهر

به غوغای تو به گل نشسته..

محمد شامل دوست و همکلاسی عزیزم در شهر جیرفت(کرمان) در مقابله با اشرار

به شهادت رسید و او به پیش خدا رفت و ما را تنها گزاشت و با قلبی مملو از اندوه و غم.

۲۵/۱/۱۳۸۶

شب یکشنبه بود. ساعت ۸ شب  وقتی به خونه رسیدم مامان و خواهرم در مورد پسری

که شهید شده صحبت میکردند . من گفتم محمد شامل هستش اونا گفتند : آره . من باور

نمیکردم که اون شهید شده . من سریع لباس پوشیدم و به خونه اش رسیدم . وقتی

رسیدم  از درد از دست رفتنش به زمیتن اوفتادم و محسن دامادش منو بغل گرفت و با

هم گریه کردیم و بعد منو به خونه راهنمایی کرد . در همین لحظه داداشش اومد و ۳ نفری

در آغوش هم گریستیم . خدایا چه لحظات سختی بود وقتی پدرشو دیدم گفتم : باباجون

محمد خیلی خوب بود و من بقلش گرفتم و گریه کردم و منو به اطاق اوورد و گفت که هادی

گریه نکن ؟ در همین لحظه فرشید اومد آخه من و محمد و فرشید همیشه با هم بودیم وقتی

اونو دیدم گفتم فرشید محمد هم رفت و باز ما را تنها گزاشت وهمدیگه را بقل گرفتیم و با

صدای بلند  به یاد دوست عزیزمون گریه میکردیم. وای چقدر صحنه های دردناکی بود

خدایا چرا؟ آخه چرا ما باید به حال خودمون گریه کنیم چون او به بهشت رفته و ما اینجا

جا موندیم. فردای صبح  ساعت ۷ به خونه اووردند و بعد از شستنش برای اون عزاداری

کردیم ومحمد را سوار به آمبولانس کردیم و به امازاده بردیم و از اونجا برایش مراسم زیبایی

گرفتیم و من و فرشید در دستمون پرچم بود اونو به خاک سپردیم در صورتیکه جمعیتی زیادی

بودند در موقع به خاک کردنش..

خدایا محمد عزیزم را به تو میسپارم و اونو تنها نزار

آخه اون از تنهایی خوشش نمی یاد

برای روح از دست رفته دوست عزیزم از شما عزیزانی که این را خوندند برای محمدم

فاتحه بخونن.

                                                                       ممنونم از همه ی شما عزیزانم

 

 

نوشته شده توسط آصف خسروی در 14:0 |  لینک ثابت   •