سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
به امید روزهای زیباتر در کنار شما دوستان عزیز
سالی که با تمام خاطرات خوب و تلخ آن برایم به پایان رسید
که بیشتر آن خاطرات تلخ من بود.از اون روز اولی که باشگاه
بدنسازی خودم را عوض کردم و دیگر تا الان نتونستم برم فهمیدم
که سال سختی در انتظار من است.دادن مغازه سوپر مارکت بعد از
۵ سال بدلیل زیاید کردن اجاره مغازه ـ ۴ ماه بیکار بودن در خانه و
حرفهایی که در موقع بیکاری شنیدم ـ بعد رو انداختن به مردم و منت
گزاشتن بر من ـ بعد به جنوب کشور(عسلویه) برای کار ـآنجا فهمیدم
که من نمیتونم کار کنم چون آنها آدمهای پاک و راستگو نمی خواهند
بلکه آدمهایی می خواهند که چاپلوس و دروغگو ، به همین خاطر
چون من این خصوصیات را نداشتم و نتوستم شخصیت خودم را به
خاطر پول از بین ببرم برگشتم تا بیکار بشم ولی تن به این کارها
ندهم.پیچ خوردن پای چپم و حدود ۴۰ روز یکچا نشینی(۳۰ روز
عصا و ۱۰ روزفیزوتراپی).و... تنها خاطرات خوبم در سال ۸۵
بودن در کنار شما دوستان خوبم بود که شما با نظر دادن به متنهایم
دل تنهایی منو شاد کردید و از شما ممنونم.امیدوارم که در زیر سایه
شما در سال جدید بتونم مطالبی بسی زیباتر در وبلاگم بیاورم و از
خدای منان می خواهم سال بسیار خوبی با آرزوهای بزرگ و دست
یافتنی در کنار خانواده گرامیتان داشته باشید.
در دعای تحویل سال هادی این دوست کوچیکتون را فراموش نکنید.
به خداوند ایمان داشته باشید و همواره به او توکل کنید و بدانید که
خداوند در همه مراحل زندگی پشتیبان شماست.
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385
سکوت تلخ
می خواهم ناله های محزون دقایق عرفانی شبم گوش افلاک را کر کند...
باید در اعماق تیرگی قلب خون آلوده ی زمان تراژادی مرکب یک عشق نا تمام
که همانطور دلشکسته ناتمام ماند را در گوش دیوارهای گلی قبرستان قلبم فریاد
کنم، با یک قطره اشک دل افسرده ی دیروز مونده. آه بر من خرده مگیر غرق
پاییزم دگر آب از سر گشته اشکهایم مرا در خود غرق کرده اند
باور کن خفه شده ام، باور کن...........
" تقدیم به تمامی مجنون دلانی که زیر این آسمون آبی سرگردانند؟

