دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
من دریاییم ولی آرزوی ساحل ندارم
ولی تو ای دوست
ساحل آرام روح منی...
شنبه دوازدهم اسفند 1385
نرگس نمادي از عشق
کاش نمی گذاشتند آیینه روبه روی تو
وقتی نرگس مرد
گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار مي خواستند براي گريستن : به آنها چند
قطره آب قرض دهد.
جويبار آهي كشيد و گفت:
آنقدر نرگس را دوست مي داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك تبديل شود و آنها
را بر مرگ نرگس بريزم باز هم كم است.
گل ها گفتند: راست مي گويي؛چگونه ممكن است با اين همه زيبايي نرگس را كسي
دوست نداشته باشد.
جويبار پرسيد مگر نرگس زيبا بود؟
گل ها گفتند: نرگس غالبا خم ميشد و صورت زيباي خود را در آب شفاف تو مي ديد.
پس تو بايد بهتر از هر كس؛ بداني كه نرگس چقدر زيبا بود.
جويبار گفت: من نرگس را براي اين دوست مي داشتم كه وقتي خم مي شد و به من نگاه
مي كرد من مي توانستم زيبايي خود را در چشماي او تماشا كنم....
سه شنبه هشتم اسفند 1385

پرنده ها وقتي به ما آدمها نگاه مي كنند
به چي مي انديشند؟

