تبليغاتX
سفیر

دوشنبه چهاردهم اسفند 1385

                 

من دریاییم ولی آرزوی ساحل ندارم

ولی تو ای دوست

                          ساحل آرام روح منی...

نوشته شده توسط آصف خسروی در 13:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم اسفند 1385

نرگس نمادي از عشق

صورت خود چو بنگری ناز تو بیشتر میشود

                   کاش نمی گذاشتند آیینه روبه روی تو

وقتی نرگس مرد

گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار مي خواستند براي گريستن : به آنها چند

قطره آب قرض دهد.

جويبار آهي كشيد و گفت:

آنقدر نرگس را دوست مي داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك تبديل شود و آنها

را بر مرگ نرگس بريزم باز هم كم است.

گل ها گفتند: راست مي گويي؛چگونه ممكن است با اين همه زيبايي نرگس را كسي

دوست نداشته باشد.

جويبار پرسيد مگر نرگس زيبا بود؟

گل ها گفتند: نرگس غالبا خم ميشد و صورت زيباي خود را در آب شفاف تو مي ديد.

پس تو بايد بهتر از هر كس؛ بداني كه نرگس چقدر زيبا بود.

جويبار گفت: من نرگس را براي اين دوست  مي داشتم كه وقتي خم مي شد و به من نگاه

مي كرد من مي توانستم زيبايي خود را در چشماي او تماشا كنم....

نوشته شده توسط آصف خسروی در 13:28 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم اسفند 1385

 

 

 

 

 

پرنده ها وقتي به ما آدمها نگاه مي كنند

به چي مي انديشند؟

نوشته شده توسط آصف خسروی در 14:49 |  لینک ثابت   •