شنبه پنجم اسفند 1385
پرنده خارزار
در افسانه ها از پرنده اي شگفت انگيز ياد شده است...
پرنده اي كه تنها يكبار در طول زندگيش آواز مي خواند..
از بدو تولد او بدنبال خارزار است و تا آنرا نيابد آرام ندارد
آنگاه كه يافت تيزترين و بلند ترين خار را انتخاب ميكند و
خود را به ميان آن خار مي افكند.....
و زيباترين آواز را سر ميدهد تا جاييكه جان ميسپارد..
و بلبلان و چكاوكان با مرگ او آواز سر ميدهند..
آوازي كه همه آنرا ميشنوند
و خداوند و فرشتگانش نيز در آسمونها گوش فرا مي دهند
و لبخند بر لبانشان جاري مي گردد..
شنبه پنجم اسفند 1385
تنها
کشت ما را غم بی هم نفسی
نا که خفتیم همه بیدار شدند
تا که مردیم همگی یار شدند
قدر آن شیشه را بدانید که هست
نه در آن موقع که افتاد و شکست
چهارشنبه دوم اسفند 1385
نمی دانم چه نیروی مجهولی و مر موزی است که مرا از بروز
احساسم باز می دارد؟ ای انکه مرا از همه چیز بریده ای و به خود
دوخته ای ،مدتی است که دیگر نگاهت ان نگاه اشیانه نیست،ولی
بی انکه بر زمین نرم وجودم جای پایی از خود بر جای نگذاشته
باشی ترکم کرده ای؟ اه که این تنها منم که خود به خود، همیشه
تو رو بر صفحه ی وجود رنگ و نقش داده ام بی انکه تو دستی
بر ان کشیده باشی! در هزار رشته ی عشق ،مرا وا می دارد به
اینکه خشم فرو خورده ام را تحمل کنم و ابراز نکنم.وقتی دلم
گواهی می دهد به امدن تو، مرغ اشتیاقم بی صبرانه بال می زند
و می خواهم سرا پا چشم شوم تا تو را ببینم، ببینم که بجای خشم،
نگاهت به مهر نشسته و به رویم می خندد،
اه خداوند ایا بار دیگر من او را خواهم دید!....
من دیگر هیچ اعتمادی به هیچ سلامی نخواهم داشت؟

