چهارشنبه دهم آبان 1385
عشق بی وفا
ای کاش میدانستی چقدر دوست دارمِ ای کاش مرا می فهمیدی
ای کاش با من می ماندی! راستی با من می مانی؟!
به خدا بی تو نمی توانم ، نمی توانم بی تو باشم.
تو برایم مثل هوایی، مثل دوایی، برایم همه کسی ، به خدا دوستت دارم.
چه کنم از غم دوری تو . چه کنم که کلمات یاریم نمی کنند تا بتوانم
عشق بزرگم را بتوانم به تو ثابت کنم.به خدا نمی توانم ولی باور کن
عاشقانه می پرستمت. کمی به حرفهام گوش کن ،برای یکبار هم شده
حرفهایم را عزیز بدار، فقط یک بار.
راستی می دونی چقدر از عشق لبریزم؟!
می دونی که چقدردر بستر اشکها از غمت خوابیده ام
و چگونه در تب شعله های تو خاکستر شده ام.
به آسمان قسم،به مهربانی قلبت،که عاشقانه می پرستمت باور کن
دستهات پناهگاه قلب رنجور من است. بالم شکسته از بیداد زمانه،
زمین گیر شده ام، تو مرا می فهمی؟!قلب آواره ام دوستت دارد.
راستی می دانی قلب آواره ی من چه وسعتی دارد؟ نه حتما نمی دانی،
آخر تو هیچوقت اورا بزرگ نمی شماری.
میدانی که لحظه به لحظه در تهی من ریختی و مرا پر کردی از خودت،
به خدا دوستت دارم به اندازه تمام تنهاییهام ،به اندازه تمام غصه هایم
که صمیمانه دوستش دارم، دوستت دارم،دوستم داشته باش.
می خواهم در کنارت باشم و خالی آغوشم را از حجم آغوش پر نوازت
پر کنم.
باور کن در عطش بوسیدنت،بوسیدنی صادقانه
می سوزم عاشقانه..

