تبليغاتX
سفیر

یکشنبه سی ام مهر 1385

بسان یک شقایق در صحرای دلم روییدهای

                     و چه زود اشنا گشتی با دل من

و چه معصومانه به نگاهم لبخند زدی

تو بدان ای تنها صاحب قلبم لحظه ی جداییترا هرگز به اندیشه ی خودم راه نخواهم داد.

بدان که تو برایم همه چیز هستیِ و من برای تو     نمی دانم چه؟

اگر تبسم خاکستر وجودم را به بازی بگیرد

تنها صدایی که از اعماق قلبم بر می خیزد

ان است   دوستت دارم

          و برایت میمیرم ای آخرین نجات دهنده ی من

نوشته شده توسط آصف خسروی در 10:20 |  لینک ثابت   •