سفیر
شعر
شنبه هشتم مهر 1385
بسان یک شقایق در صحرای دلم روییدهای
و چه زود اشنا گشتی با دل من
و چه معصومانه به نگاهم لبخند زدی
تو بدان ای تنها صاحب قلبم لحظه ی جداییترا هرگز به اندیشه ی خودم راه نخواهم داد.
بدان که تو برایم همه چیز هستیِ و من برای تو نمی دانم چه؟
اگر تبسم خاکستر وجودم را به بازی بگیرد
تنها صدایی که از اعماق قلبم بر می خیزد
ان است دوستت دارم
و برایت میمیرم ای آخرین نجات دهنده ی من....
نوشته شده توسط آصف خسروی
در 10:34 | لینک ثابت
•

