تبليغاتX
سفیر

شنبه بیست و هشتم مرداد 1385

مرگ

مرگ در راه است

در همین نزدیکیهاست

می توان بوی انرا استشمام کرد

مرگ طبیعی را دوست دارم ولی از زجر ان متنفرم

چرا زجر،چرا بعضیها از مرگشان زجر میکشند

آیا گناه کرده اند، ایا حق دیگران را خورده اند؟ حتما آری.

مرگ خودم را راحت تصور میکنم. تصور من همین هست.تصوری خوب؛

مرگ را احساس میکنم.آری مرگی سبک و کاهگل و مثل پر کاه به آسمونها

شاید چند روز دیگر، شلید چند سال دیگر،شاید در همین لحظه.

آری خدایا دوستت دارم، دوست دارم در همین دنیا به تنها آرزویم برسم

گفتم ارزو: بله ارزویم این است که مادرم را به پیش پیامبر و به مکه بفرستم

آیا امکان پذیر است.بود نزدیک بودولی پول را خرج بدهکاریها کردم و خرج چکهایم

بار اللها دوست دارم بار دیگر به مشهد و به زری امام رضا نزدیک بشوم و ببوسمش

و طلب بخشش کنم، طلب بخشش

می توانم به شرطی که امام رضا منو بطلبد،مریض هستم که فکر کنم دیگر امیدی نیست

این دیگر پایان راه زندگی دشوارم هست.آری دیگر باید بروم و دیگر باید خدا حافظی کنم

زندگی سختی که از بدو تولدم شروع شد،شروعی ترسناک؛که پایان غم اگیزی به

همراه دارد .بله زندگیم تمام است.تمام

از این دنیا ناامید شدم چون انسانیت رفت و جای خودش را به کینه و دروغگویی داد

دوست داشتم پولی بدستم میامد و به نیازمندان کمک می کردم آیا هنوز ان دختر مشهدی

پارچه سبز می فروشد بله فاطمه را می گویم؛ گفتم دعایم کند .آری دیگر تحظه های اخر

فرا رسیده هست بپذیر مرا ـ خدایا گناهان منو ببخشـطلب بخشش دارم خدایا

 

او رفت  ساده رفت اینکه او همه را دوست داشت ولی کسی او را ندید

او می توانست کمک دیگران باشد ولی نخواستند

    بر گرفته از وصیتنامه ...

نوشته شده توسط آصف خسروی در 19:43 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385

به او گفتم،

به خاطر چه زنده ای،گفت:  بخاطر هیچ؛

اما در چشماش می دیدم که می گقت بخاطر تو؛

به من گفت:

تو بخاطر چه زنده ای،گفتم:

خاطر کسی که بخاطر هیچ زنده هست

نوشته شده توسط آصف خسروی در 16:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385

پنداشتن عشق

پنداشتی اتش عشقی که در دلم افروختی به نسیمی خاموش می شود،

پنداشتی خرمن هستی ام را به باد فنا داده ام که به جرقه ای خاکسترش کنی،

و یا پنداشتی  که من عروسک بچگی های تو ام که فقط تو عاشقش باشی،

تو دستان ازمند مرا ندیدی  که ملتمسانه به سوی تو درازش بود

تو ندانستی که دستان سرد من جویای تپشهای قلب تو بود

تو ندانستی که اشک من در پی سودای سیر چشمان زیبای تو بود

و یا ندیدی که عشق من نه هوس که تجلی رویای وفای بی ریای تو بود

 تو بنیادم را به غم،گفتارم را به غم و نفسهایم را به اه امیختی،

من تو را به سر نوشت،نامت را به یاد و

                 خاطره ات را به باد می سپارم

نوشته شده توسط آصف خسروی در 16:38 |  لینک ثابت   •