تبليغاتX
سفیر

چهارشنبه یازدهم مرداد 1385

در دل من ....

خیلی دوست داشتم برای یک بار هم شده حرف دلم را بزنم

حرف دلم را بگویم که تا چه اندازه دوستت دارم و برایت میمیرم

ولی هر بار که می خواستم بگویم،قلب کوچک من به من می گفت:

 صبر کن تا او چه می گوید

من صد ها بار صبر کردم تا ببینم او چیزی از عشق به زبان می آورد یا نه؟

گفتم ای قلب: بزار خودم بگویم تا آسوده خاطر شوم.

قلب گفت:ای عاشق می دونی سخترین حرف برای یک عاشق چیه؟!

سخترین حرف یک عاشق،گفتن نه از طرف معشوقه ی

اینبار به قلب گفتم: بیا قلب کمکم کن تا بتوانم حرف دلم را بزنم و او گفت: باشه

به معشوقه رسیدم و گفتم:تو را برای اولین بار که صحبت کردم و دیدم؛قلبم تکون

خورد و از خود بی خود شدم و دوستت دارم و این قلب کوچک من دیگه طاقت نداره

که با خودم صحبت کنم او هم تو را در خود جای داد.حالا بگو میتونم  به درون قلبت

پای بزارم؛ معشوقه گفت:" نه".چون من خودم عاشقم ولی عشقم نمی داند که من

دوستش دارم به همین خاطر سرگردانم و نمی توانم با تم کنار تو همیشه باشم

من رفتم در صورتیکه قلبم می گفت:" هادی این دنیا، دنیای عاشقی نیست دنیای

عشق و زندگی است.برو و بگرد تا اون رئزاس خود را پیدا کنی و اینبار اگر

دیدی که اون همون عشق گمشده ات هست بی درنگ بهش دل ببند که او هم عاشق توست

 

نوشته شده توسط آصف خسروی در 14:6 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم مرداد 1385

شکایت

اشکم را با درختان گفتم      درختان اه کشیدند

دردم را با چشمه گفتم       چشمه اشک از دیده ریخت

به مرغ نغمه خوان گفتم  غمزده شد و خاموش گشت

به ستاره درخشان گفتم   با چشمکی جواب داد

به گلی که در میان علفها   زیر پای من پنهان بود گفتم

و به گلی که بالای دیوار   روس سر من اویزان بود گفتم

بی درنگ گلهای چمن بر  من دلسوزی کرددند و با عطر خود دردم را تسکین دادند

آه اکنون که همه ی طبیعت اینگونه با من همدردی میکنند و اشکهای مرا روی

بالهای خود میریزند،  بگو ای انکه مایه ی ریختن این اشکهایی

تو نمی خواهی دردم را بشنوی؟ و نمی خواهی  تسکینم دهی؟

چه پرسش بیهوده ای، می دانم که نمی خواهی؟

نوشته شده توسط آصف خسروی در 14:17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم مرداد 1385

با کدوم ساز  این مردم برقصیم؟

اگه سر به زیر باشیم می گن پسره هیچی حالیش نیست و یا می خورم به تیر برق!

اگه سرم بالا باشه می گن چشم چرونه

اگه زیاد خرج کنی می گن ولخرجه

اگه کم خرج کنی می گن خسیسه

اگه با مردم زود خود مونی بشی می گن چقدر بی ادبه و زود پسر خاله میشه

اگه با مردم خونگیری می گن چقدر عنقی

اگه زیاد حرف بزنی می گن چقدر پر حرفی

اگه کم حرف بزنی می گن هیچی حالیش نیست

اگه به همه چی گوش بدی و کنجکاو باشی می گن فضوله

اگه به صحبها گوش نکنی می گن  چقدر بی توجهه

اگه دودی بشی و مشروبت الکلی مصرف کنم می گن پسره ولگرده

اگه ساده و چیزی مصرف نکنی دوستان می گن بی بخاره

پس اگه میخوای با مردم زندگی کنی به حرفهای انها توجه نکن با انها زندگی کن

ولی توجه ی به حرفهای انها نداشته باش.خودت باش و خودت

در دروازه را میشه بست ولی دهن مردم را نه؟

 

نوشته شده توسط آصف خسروی در 13:46 |  لینک ثابت   •