شنبه هفتم مرداد 1385
برای مادرم
وقتی می خندی تمام غمهای عالم محو می شود، نابود می شوند و بر باد می روند.
دستهای تو نرم نیستند، سفید هم نیستند؛ اما مهربانند و دوست داشتنی و چه زیبا
مهربانی دستهای تو، که موهای بلند منو هر صبح نوازش می دهی.هر صبحی که
موهایم را شانه می کنم و تو انرا دست میزنی، هر صبحی که سلام می کنم و تو جوابم
را می گویی،هر صبحی که با خداحافظی از خانه بیرون میروم و تو با"به سلامتت"
گفتنت راهی ام می کنی،امیدی با تمام وسعتش در دلم خانه میکند و اطمینان از اینکه
بعد از خدا پشتوانه ای به نام مادر دارم، آرامش بخش روح سرکشم میشود.وقتی
که نیستی خانه بوی غربت میدهد.بوی تنهایی،بوی غم.وقتی که چشمات در اشک
غوطه می خورند،دلم میلرزد و غم با تمام وسعتش قلبم را می فشرد.دل تو شیشه ای
است با تلنگری می شکند. کاش می تونستم جلوی تمام د لهای شیشه ای حریمی
بگذارم،مبادا نامحرمی وارد شود.مبادا بشکند.دل تو جای خوبیهاست
راستی مادر!کوله بار خوبیهایت را کجا برده ای؟
پنجشنبه پنجم مرداد 1385
کمال تشکر را داریم و امیدواریم که تونسته باشیم با متنها و سوالهای خودمون کمکی در
زندگیتان کرده باشیم و از انتقادات وپیشنهادهای شما هم استقبال می کنیم و در ادامه بتونیم
مطالب قشنگتری را در این وبلاگ براتون بنویسیم
با تشکر مدیریت وبلاگ (هادی و سمانه)
پنجشنبه پنجم مرداد 1385
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان، اتش زدم و کشتم.
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم.
من زمقصدها ،پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی مان دریادم،
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت.
بهارم رفت،
عشقم مرد،
یارم رفت
رفت رفت رفت...........
سه شنبه سوم مرداد 1385
همدم دل سنگ من
اونی که از جنس منه دوسم داره یا نداره؟
عاشقه و بی قراره یا که داره کم میاره؟
مثل منه رنگ منه همدم دل سنگ منه
دور میشه از پیش منو قلب منو خط میزنه
کاش که بگه بودن من فرقی داره یا نداره
معنی حرفاش چیه و برای کی بی قراره؟
تواین غروب لحظه ها دارم به پایون میرسم
اون با بهارجون میگیره من به زمستون میرسم
کاش روی احساس دلش رنگ تمنا بگیرم
میون قلب آهنیش آروم بشه جا بگیرم
یا که فراموش بشم و ساده بگه از تو سیرم
منم برم با یاد اون یه گوشه تنها بمیرم
(شاد باشید سمانه)
سه شنبه سوم مرداد 1385
نازنین!غروب آفتاب پایان آرزوست.
دوشنبه دوم مرداد 1385
چکان چکان اشک
کاین چنین غروب بغض الوده به طبیعت، نگاه میکند
عصرها که پهلوی اسمان سرخ می شود
عاشقان جهان در حسرت دیدار تو
به هستی خویش
کبریت میکشد...........
دوشنبه دوم مرداد 1385
که بتونی باهاش زندگی کنی
به دنبال کسی باش
که نتونه بدون تو زندگی کنه
دوشنبه دوم مرداد 1385
معلم پای تخته داد میزد
ولی آخر کلاسیها لواشک بین هم تقسیم می کردند و آن یک گوشه ای دیگر
جوانان را ورق میزد.
دلم می سوخت بر حالش که بیخود های و هوی میکرد و با ان شور بی پایان
تساویهای جبری را نشان میداد. بر روی تخته کز ظلمت چون قلب و چهره ی
زندانیان تاریک بود، تساوی را چنین نوشت:
یک با یک برابر است
یکی از دانش آموزان زجابرخاست،همیشه یکنفر ما باید بپا خیزد
به ارامی سخن سر داد.اگر یک فرد ِ انسان واحد یک بود، باز یک با یک برابر بود؟
سکوت موحشی بود و سوالی سخت!
معلم ندا در داد: اری ! ! برابر بود!
یک اگر با یک برابر بود،
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود، و انکه دستی فاقد سر داشت پایین بود؟
یک اگر با یک برابر بود
،آن سیه چهره که مینالید پایین بود و آنکه صورتی چون قرص مه داشت بالا بود؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس چه کسی دیوار چین را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود،
پس چه کسی ازادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله سر داد:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست
یکشنبه یکم مرداد 1385
تقدیم به نا خدای شعرهایم
غربت نگاه تو با نگاهم اشناست
پلک می زنم ولی چشمهای عاشقت
یک طلوع غمگین زیک غروب غم فضاست
نیمی از نگاه ما پشت سر مچاله می شود
نیم دیگرش هنوز روبروی جاده هاست
راه میروی دلم پاره پاره میشود
با تو انتظار من انتظار پابرجاست
مشق میکنی چرا عشق واژه تو نیست
کاغذ و قلم بیاد مشقهای ما سیاه هست
بارها دل مرا خرد و شیشه کرده ای
ناخدای شعر من این خدا همان خداست!

