چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385
لحظه های بی تو
آرزو باز می کشد فریاد ... در کنار تو میگذشت ای کاش
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385
نمی دانم چگونه از تابلوی "ورود ممنوع" گذشتی و با کدام قدرت بی پایان ستون سنگی قلبم را فرو ریختی و آمدی٬و آمدنت را با کدامین واژه تعبیر کنم که تجلی گر عطر غنچه های سپید یاس باشد در آن کوچه باغ بی انتها که شیفته وقار قدمهایت شدم.
تو شوق پرواز را٬آرزوی به فردا رسیدن را ٬انتظارحضور سبزت را چون باران بهاری چه کوتاه بر قلبم باریدی و پر کشیدی.
اکنون تو ای آشنا با قلب خسته ام٬بمان و بر من ببار.تو فقط بمان.با من نمان اما بمان تا دوباره وجودم لبریز شود از بارش حضور سبزت.تو شبهایم را پر کردی از پرتو حضوری پاک تا برای آرزو کردنت به کلبه کوچکم بخوانمش.من با تو از من به او رسیدم و مونس تنهایی هایم شد نوری بی فروغ...
و تو ای ارمغان آور این طلوع طلایی٬ با من بمان ٬کوله بار سنگین غمهایت را بر شانه های خسته ام بگذار٬فقط بمان تا میهمان تازه قلبم از آن رخت بر نبندد.
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385
ولی تو ای دوست
ساحل آرام روح منی...
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385
تقدیم به همه دل شکنان مثل تو ؟
او را تماشا کنید، ببینید چقدر زیباست، و از زیبایی می درخشد،
او را دیدم، بسیار زیبا بود. قلبم از هراس عاشق شدن عاجزانه می تپید.
اه نه، نگذارید من عاشق شوم، نگذارید؛ این یک ارزوی محال است!
او مال من نیست....
بر ای الهه زیبایی، برو تا اسیر چشمان افسونگرت نشده ام برو،
در من توان با تو بودن نیست!
الهه عشق بی تکلیف نگاهم کرد، فقط نگاه!
فریاد کردم ای ظالم فریبنده، ای افسونگر از اینجا برو،و او مستانه
خندید و گفت: میدانم دیگر دیر شده است و تو عا شق شده ای،
اما چه باک، برای من فرقی نمیکند! مرا با تو کاری نیست،
در فراقم بسوز. فریاد کردم خدا را در این چه دردیست که بر جان
پوسیده ام خانه کرده؟
در حالیکه می رفت فریاد کرد: درد عشق، یک عشق محال،
او رفته بود،
من مرده بودم....
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385
وای بر من گر تو گمکرده ام باشی
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385
روزی می خواستم با تو باشم
روزی دستهای نیازم را به سوی تو بلند کرده بودم
و تو خودت بودی که دست مرا گرفتی تا با تو دوست شوم
و دوستت بدارم ..اما..
حالا می دونم که دوستی با تو چقدر سخت است
اصلا دست نیافتنی...
شنبه هفدهم تیر 1385
بر سیاهی چشم خیره برق خانه ای
نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره تا که دیدم صحنه ویرا نه ای
مردکی کور و فلج اندر گوشه ای
مادری مات و مبهوت همچون پروانه ای
پسرک می زند از سوز سرما دندان بر لب
دخترک مشقول عیش خویش با بیگانه ای
از ان پس سوگند خوردم تا که مست نروم سوی خانه ای
تا ببینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ای
شنبه هفدهم تیر 1385
پنداشتن عشق
پنداشتی خرمن هستی ام را به باد فنا داده ام که به جرقه ای خاکسترش کنی،
و یا پنداشتی که من عروسک بچگی های تو ام که فقط تو عاشقش باشی،
تو دستان ازمند مرا ندیدی که ملتمسانه به سوی تو درازش بود
تو ندانستی که دستان سرد من جویای تپشهای قلب تو بود
تو ندانستی که اشک من در پی سودای سیر چشمان زیبای تو بود
و یا ندیدی که عشق من نه هوس که تجلی رویای وفای بی ریای تو بود
تو بنیادم را به غم،گفتارم را به غم و نفسهایم را به اه امیختی،
من تو را به سر نوشت،نامت را به یاد و
خاطره ات را به باد می سپارم
شنبه هفدهم تیر 1385
علت عاشق زعلت ها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
جمعه شانزدهم تیر 1385
خوابهای بهشتی(2)
در ایام سوگواری فاطمه الزهرا هستیم این خوابی را که می خواهم
برای شما تعریف کنم در روزهایی بود که پای چپم در گچ بود و تازه
حدود ۲ ماه از عملم می گذشت(اینرا بگم که ایام شهادت حضرت فاطمه
بود). نصف شب بود و من در اطاق خوابیده بودم،اون شب می خواستم
تنها باشم تا مادرم بتونه بعد از مدتی خوب بخوابه.در همین موقع دیدم
کسی داره در اتاق جلویی را باز می کنه ؛من در خواب همه را بلند کردم
ولی اونها بیدار شدن و در خواب به من گفتن داری خواب می بینی؛
من هم قبول کردم ،ولی باز کسی می خواست بیاد من ترسیده بودم و
خودم رابه خواب زدم.ایندفعه دیگه نصف در باز شد و من در اون
لحظه بلند شدم(با اینکه پای من در گچ بود) و به جلوی در رسیدم
و در را باز کردم در همین لحظه تمام اتاق پر از نورشده بود و در
کنج اتاق شخصی نورانی را دیدم که دستشو جلو اوورد و گفت:
دستت را یه من بده من هم..............
اره اون حضرت فاطمه الزهرا بود که به خواب من امد
جمعه شانزدهم تیر 1385
اگر بدانید که چند لحظه دیگر می خواهید
بمیرید به چه چیزی فکر می کنیدو چه
احساسی به شما دست می دهد؟
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385
واقعیت
این اتفاق در سال ۱۳۸۳/۱۲/۸ افتاد .
من نزری کردم اگه پای چپم خوب بشه ،همراه مادر عزیزم به مشهد بریم که همینتور شد
ما در مشهد حدود ۴ روز اقامت داشتیم که اون اتفاق مهم افتاد که براتون تعریف می کنم.
شب قبلی که می خواستیم به محمود اباد (به خونه می خواستیم بیام) مادرم گفت: که هادی
من نتونستم خوب امام را زیارت کنم امشب تا دیر وقت باید باشیم من هم قبول کردم و رفتیم
غروب بود؛ مادرم زودتر از من وارد مرقد شد، من وقتی می خواستم برم دیدم دختری حدود
۱۳ ساله داره پارچه های سبز می فروشه، من بهش گفتم: شما با این سن در این وقت شب
چرا دارید کار می کنید؟ فاطمه(فکر می کنم اسمش همین بود) گفت: بابای من مرده، و مامانم
مریض و من خرج ۳ تا از خواهر و برادرای خودم را می کشم.بعد من ازش یه پارچه خریدم
و بعد وارد مرقد شدم.در اون موقع شبهای محرم بود و در جلوی گولدسته امام رضا یه اقایی
بود که داشت مرثیه می خوند من می خواستم به پیششان برم که در همین موقع.......
نوایی به گوشم رسید که به من گفت..هادی برو به اون دختر کمک کن.. من هر چه که خواستم
ببینم چه کسی بود،کسی را ندیدم.از مرقد بیرون رفتم و به پیش فاطمه رفتم .دیدم که از ۱۰۰ پارچه
سبز فقط ۴ مونده(اینرا بگم که قبل از اینکه من ازش بخرم کسی به اون محل نمی گزاشت)
بعد من به او ۵۰۰۰ تومان دادم و ۴ تا پارچه را از او خریدم او قبول نمی کرد و گفت چرا به من
میدی.من بهش گفتم همه حرفات را قبول می کنم فقط به اندازه پولی که بهت دادم برای من دعا
کنه و او هم قبول کرد.
فکر می کنم به خاطر دعاهای فاطمه هست که خدا منو دوست داره و نذرهای منو قبول می کنه.
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385
مظلومی عشق
وقتی سکوت را شکستی
فاصله از میان برداشته شد
اینک
ای عاشق(اب)
چون افتاب
بر من بتاب
و در زلال خود
ظلمت(ظلمت معشوق ) را
از من بگیر

