تبليغاتX
سفیر

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

لحظه های بی تو

لحظه هایی که بی تومی گذرد                            گر چه با یاد توست ثانیه هاش

آرزو  باز می  کشد   فریاد ...                            در کنار تو میگذشت ای کاش

نوشته شده توسط آصف خسروی در 17:23 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

شکوه اولین دیدار به شفافی یک قطره شبنم در خاطرم تداعی می شود اما خروش اقیانوس محبتت به قلب کوچکم را هرگز به یاد نمی آورم.

نمی دانم چگونه از تابلوی "ورود ممنوع" گذشتی و با کدام قدرت بی پایان ستون سنگی قلبم را فرو ریختی و آمدی٬و آمدنت را با کدامین واژه تعبیر کنم که تجلی گر عطر غنچه های سپید یاس باشد در آن کوچه باغ بی انتها که شیفته وقار قدمهایت شدم.

تو شوق پرواز را٬آرزوی به فردا رسیدن را ٬انتظارحضور سبزت را چون باران بهاری چه کوتاه بر قلبم باریدی و پر کشیدی.

اکنون تو ای آشنا با قلب خسته ام٬بمان و بر من ببار.تو فقط بمان.با من نمان اما بمان تا دوباره وجودم لبریز شود از بارش حضور سبزت.تو شبهایم را پر کردی از پرتو حضوری پاک تا برای آرزو کردنت به کلبه کوچکم بخوانمش.من با تو از من به او رسیدم و مونس تنهایی هایم شد نوری بی فروغ...

و تو ای ارمغان آور این طلوع طلایی٬ با من بمان ٬کوله بار سنگین غمهایت را بر شانه های خسته ام بگذار٬فقط بمان تا میهمان تازه قلبم از آن رخت بر نبندد.

نوشته شده توسط آصف خسروی در 17:0 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

من دریاییم ولی آرزوی ساحل ندارم

ولی تو ای دوست

                          ساحل آرام روح منی...

نوشته شده توسط آصف خسروی در 16:31 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

تقدیم به همه دل شکنان مثل تو ؟

می گویند او امده، همه در شهر فریاد می زنند بر خیزید، بیایید

او را تماشا کنید، ببینید چقدر زیباست، و از زیبایی می درخشد،

او را دیدم، بسیار زیبا بود. قلبم از هراس عاشق شدن عاجزانه می تپید.

اه نه، نگذارید من عاشق شوم، نگذارید؛ این یک ارزوی محال است!

او مال من نیست....

بر ای الهه زیبایی، برو تا اسیر چشمان افسونگرت نشده ام برو،

در من توان با تو بودن نیست!

الهه عشق بی تکلیف نگاهم کرد،       فقط نگاه!

فریاد کردم ای ظالم فریبنده، ای افسونگر از اینجا برو،و او مستانه

خندید و گفت: میدانم دیگر دیر شده است و تو عا شق شده ای،

اما چه باک، برای من فرقی نمیکند! مرا با تو کاری نیست،

در فراقم بسوز. فریاد کردم خدا را در این چه دردیست که بر جان

پوسیده ام خانه کرده؟

در حالیکه می رفت فریاد کرددرد عشق، یک عشق محال،

او رفته بود، 

                                      من مرده بودم....

نوشته شده توسط آصف خسروی در 14:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

 

وای بر من گر تو گمکرده ام باشی

نوشته شده توسط آصف خسروی در 13:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385

از تو چه پنهان

روزی می خواستم  با تو باشم

روزی دستهای نیازم را به سوی تو بلند کرده بودم

و تو خودت بودی که دست مرا گرفتی تا با تو دوست شوم

و دوستت بدارم ..اما..

حالا می دونم که دوستی با تو  چقدر سخت است

اصلا دست نیافتنی...

 

 

نوشته شده توسط آصف خسروی در 12:56 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم تیر 1385

شبی مست می گذشتم از در ویرانه ای

بر سیاهی چشم خیره برق  خانه ای

نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره تا که دیدم صحنه ویرا نه ای

مردکی کور و فلج اندر گوشه ای

مادری مات و مبهوت همچون پروانه ای

پسرک می زند از سوز سرما دندان بر لب

دخترک مشقول عیش خویش با بیگانه ای

از ان پس سوگند خوردم تا که مست نروم سوی خانه ای

تا ببینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ای

 

 

نوشته شده توسط آصف خسروی در 19:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم تیر 1385

پنداشتن عشق

پنداشتی اتش عشقی که در دلم افروختی به نسیمی خاموش می شود،

پنداشتی خرمن هستی ام را به باد فنا داده ام که به جرقه ای خاکسترش کنی،

و یا پنداشتی  که من عروسک بچگی های تو ام که فقط تو عاشقش باشی،

تو دستان ازمند مرا ندیدی  که ملتمسانه به سوی تو درازش بود

تو ندانستی که دستان سرد من جویای تپشهای قلب تو بود

تو ندانستی که اشک من در پی سودای سیر چشمان زیبای تو بود

و یا ندیدی که عشق من نه هوس که تجلی رویای وفای بی ریای تو بود

 تو بنیادم را به غم،گفتارم را به غم و نفسهایم را به اه امیختی،

من تو را به سر نوشت،نامت را به یاد و

                 خاطره ات را به باد می سپارم

نوشته شده توسط آصف خسروی در 18:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم تیر 1385

 

علت عاشق زعلت ها جداست

عشق اسطرلاب اسرار خداست

نوشته شده توسط آصف خسروی در 18:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم تیر 1385

خوابهای بهشتی(2)

 

در ایام سوگواری فاطمه الزهرا هستیم این خوابی را که می خواهم

برای شما تعریف کنم در روزهایی بود که پای چپم در گچ بود و تازه

حدود ۲ ماه از عملم می گذشت(اینرا بگم که ایام شهادت حضرت فاطمه

بود).   نصف شب بود و من در اطاق خوابیده بودم،اون شب می خواستم

تنها  باشم تا مادرم بتونه بعد از مدتی خوب بخوابه.در همین موقع دیدم

کسی داره در اتاق جلویی را باز می کنه ؛من در خواب همه را بلند کردم

ولی اونها بیدار شدن و در خواب به من گفتن داری خواب می بینی؛

من هم قبول کردم ،ولی باز کسی می خواست بیاد من ترسیده بودم و

خودم رابه خواب زدم.ایندفعه دیگه نصف در باز شد و من در اون

لحظه بلند شدم(با اینکه پای من در گچ بود) و به جلوی در رسیدم

و در را باز کردم در همین لحظه تمام اتاق پر از نورشده بود و در

کنج اتاق شخصی نورانی را دیدم که دستشو جلو اوورد و گفت:

دستت را یه من بده من هم..............

اره اون حضرت فاطمه الزهرا بود که به خواب من امد

 

نوشته شده توسط آصف خسروی در 18:43 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم تیر 1385

 

اگر بدانید که چند لحظه دیگر می خواهید

بمیرید به چه چیزی فکر می کنیدو چه

احساسی به شما دست می دهد؟

نوشته شده توسط آصف خسروی در 18:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم تیر 1385

واقعیت

 

این اتفاق در سال ۱۳۸۳/۱۲/۸  افتاد .

من نزری کردم اگه پای چپم خوب بشه ،همراه مادر عزیزم به مشهد بریم که همینتور شد

ما در مشهد حدود ۴ روز اقامت داشتیم که اون اتفاق مهم افتاد که براتون تعریف می کنم.

شب قبلی که می خواستیم  به محمود اباد (به خونه می خواستیم بیام) مادرم گفت: که هادی

من نتونستم خوب امام را زیارت کنم امشب تا دیر وقت باید باشیم من هم قبول کردم و رفتیم

غروب بود؛ مادرم زودتر از من وارد مرقد شد، من وقتی می خواستم برم دیدم دختری حدود

۱۳ ساله داره پارچه های سبز می فروشه، من بهش گفتم: شما با این سن در این وقت شب

چرا دارید کار می کنید؟ فاطمه(فکر می کنم اسمش همین بود) گفت: بابای من مرده، و مامانم

مریض و من خرج ۳ تا از خواهر و برادرای خودم را می کشم.بعد من ازش یه پارچه خریدم

و بعد وارد مرقد شدم.در اون موقع شبهای محرم بود و در جلوی گولدسته امام رضا  یه اقایی

بود که داشت مرثیه می خوند من می خواستم به پیششان برم که در همین موقع.......

نوایی به گوشم رسید که به من گفت..هادی برو به اون دختر کمک کن.. من هر چه که خواستم

ببینم چه کسی بود،کسی را ندیدم.از مرقد بیرون رفتم و به پیش فاطمه رفتم .دیدم که از ۱۰۰ پارچه

سبز فقط ۴ مونده(اینرا بگم که قبل از اینکه من ازش بخرم کسی به اون محل نمی گزاشت)

بعد من به او ۵۰۰۰ تومان دادم و ۴ تا پارچه را از او خریدم او قبول نمی کرد و گفت چرا به من

میدی.من بهش گفتم همه حرفات را قبول می کنم فقط به اندازه پولی که بهت دادم برای من دعا

کنه و او هم قبول کرد.

فکر می کنم به خاطر دعاهای فاطمه هست که خدا منو دوست داره و نذرهای منو قبول می کنه.

 

 

نوشته شده توسط آصف خسروی در 15:3 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم تیر 1385

مظلومی عشق

 

وقتی  سکوت را شکستی

فاصله از میان برداشته شد

اینک

ای عاشق(اب)

چون افتاب

بر من بتاب

و در زلال خود

ظلمت(ظلمت معشوق ) را

از من بگیر

نوشته شده توسط آصف خسروی در 13:37 |  لینک ثابت   •