سفیر
شعر
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385
غروب عشق
عشق مانند شمعی است که فطرت ان
چشم عاشق بر روی قلب معشوق می نشیند
و عشقی که با فطرات چشمان دو عاشق ساخته
شود پاکترین عشقهاست
و اینده هر انسانی غاشق بستگی به یک چیز دارد
و ان سرنوشت
امیدوارم در دلت سرنوشت اینده شودو نکبت و
خواری را از سر همه عاشقشن کم کرده و اینده
ئوشنی را در دل من و تو قرار دهد
این بود غروب عشق و طلوع درد
نوشته شده توسط آصف خسروی
در 12:43 | لینک ثابت
•
دوشنبه هشتم خرداد 1385
روزاس
محبوبم،تورا در رویا ها دید ه ام در خلوت خویش با ئوی زیبایت را
تو همدم جان منی و نیمه دیگر زیبایی من که هنگام امدنم به این جهان از ان جدا شد
دلبندم،دذانه امده ام پاورچین پاورچین ،تا به تو برسم
به راستی تویی ایا که در برابرم ایستاده ای؟ از چه بیم نه کی؟
شکوه دنیا را رها کردم تا به تو بهشت سر ز مین های دور تر برم
و باد و زندگی و مرگ را با تو یک ساغر سر کشم
محبوبم،بیا به جهانی چنان دور رویم که دست چر کین بشر را بدان راه نباشد
نوشته شده توسط آصف خسروی
در 13:54 | لینک ثابت
•

