تبليغاتX
سفیر

پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386

 

دوستان مهربانم...

 

وقتی غمگین و ناراحت هستید و از اینکه به چیزی که میخواستید

 

نرسیدید..محکم بنشینید و خوشحال باشید که خداوند در فکر چیز

 

بهتر برای شماست..

 

                                   ....

 

دوستان خوبم..

 

من دارم برای مدتی میرم...

 

میرم به دنبال زنده کردن باورهایم...

 

به دنبال آرزوهایم...

 

وقتی بدست آووردم به پیشتون بر میگردم و با شما قسمت میکنم...

 

.....همیشه  سر سجاده نمازم برای سلامتی تون دعا میکنم و

 

از خدا میخوام به تمام آرزوهایتون برسید...

 

عید را بهتون تبریم میگم و امیدوارم شما هم روزی به خونه خدا

 

بروید...

 

....فراموشم نکنید

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط آصف خسروی در 16:46 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386

این دنیا نبود که ما انتظارشو داشتیم...

 

 

شبی مست می گذشتم از در ویرانه ای

 

بر سیاهی چشمم خیره شد برق خانه ای

 

نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره تا دیدم صحنه ویرانه ای

 

مردکی کور و فلج اندر گئشه ای

 

مادری مات و مبهوت همچون پروانه ای

 

پسرک میزند از سوز و سرما دندان بر لب

 

دخترک مشغول عیش و خویش با بیگانه ای

 

.....از آن پس سوگند خوردم تا که مست نروم سوی خانه ای

 

....تا نبینم دختری عصمت فروشد بهر نان خانه ای

نوشته شده توسط آصف خسروی در 11:32 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم آذر 1386

اشک...

اشکم را با درختان گفتم      درختان آه کشیدند

دردم را با چشمه گفتم       چشمه اشک از دیده ریخت

به مرغ نغمه خوان گفتم  غمزده شد و خاموش گشت

به ستاره درخشان گفتم   با چشمکی جواب داد

به گلی که در میان علفها   زیر پای من پنهان بود گفتم

و به گلی که بالای دیوار   روی سر من آویزان بود گفتم

بی درنگ گلهای چمن بر  من دلسوزی کرددند و با عطر خود دردم را تسکین دادند

آه اکنون که همه ی طبیعت اینگونه با من همدردی میکنند و اشکهای مرا روی

بالهای خود میریزند،  بگو ای آنکه مایه ی ریختن این اشکهایی

تو نمی خواهی دردم را بشنوی؟ و نمی خواهی  تسکینم دهی؟

چه پرسش بیهوده ای، می دانم که نمی خواهی؟

نوشته شده توسط آصف خسروی در 12:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم آذر 1386

شب ...عالم تنهایی من

 

            ای دوست مرا به خاطرآور

 

شب سرشار از تماشاست...  شب سرشار از سکوت

 

شب موسم شنیدن حرفهای ناگفته و آواهای ناشفته هست...

 

شب است و موسیقی بلند سکوت...

 

شب است و خودمان رویا از دشت ابری خیال...

 

شب است و تکلم ستاره ها در کرانه ی بی واژه ها ی آسمان با من

 

بیا دست در دست واژه ها با گلگشت در باغ شب برویم..

 

بیا تا چشمهای تماشا وسعت مشک شب را ببوییم..

 

بیا تا گام  بر ابتلای جاده ی شب بگزاریم

 

                      و تا سپیده دمان قدم بزنیم تا...

نوشته شده توسط آصف خسروی در 15:21 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم آذر 1386

درد دل من...

خیلی دوست داشتم برای یک بار هم شده حرف دلم را بزنم

 

حرف دلم را بگویم که تا چه اندازه دوستت دارم و برایت میمیرم

 

ولی هر بار که می خواستم بگویم،قلب کوچک من به من می گفت:

 

 صبر کن تا او چه می گوید

 

من صد ها بار صبر کردم تا ببینم او چیزی از عشق به زبان می آورد یا نه؟

 

گفتم ای قلب: بزار خودم بگویم تا آسوده خاطر شوم.

 

قلب گفت:ای عاشق می دونی سخترین حرف برای یک عاشق چیه؟!

 

سخترین حرف یک عاشق،گفتن نه از طرف معشوقه ی

 

اینبار به قلب گفتم: بیا قلب کمکم کن تا بتوانم حرف دلم را بزنم و او گفت: باشه

 

به معشوقه رسیدم و گفتم:تو را برای اولین بار که صحبت کردم و دیدم؛قلبم تکون

 

خورد و از خود بی خود شدم و دوستت دارم و این قلب کوچک من دیگه طاقت نداره

 

که با خودم صحبت کنم او هم تو را در خود جای داد.حالا بگو میتونم  به درون قلبت

 

پای بزارم؛ معشوقه گفت:" نه".چون من خودم عاشقم ولی عشقم نمی داند که من

 

دوستش دارم به همین خاطر سرگردانم و نمی توانم با تم کنار تو همیشه باشم

 

من رفتم در صورتیکه قلبم می گفت:" آصف این دنیا، دنیای عاشقی نیست دنیای

 

عشق و زندگی است.برو و بگرد تا اون روزاس خود را پیدا کنی و اینبار اگر

 

دیدی که اون همون عشق گمشده ات هست بی درنگ بهش دل ببند که او هم عاشق توست..

نوشته شده توسط آصف خسروی در 13:29 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم آذر 1386

هر کسی دوست داشت جواب بده ..اجباری نیست

 

 

دیروز آموزگار عشق بودم...

 

و امروز شاگرد عشق شدم.

 

                     .....

 

سلام دوستان با محبتم..  صادقانه جواب بدید...

 

۱ـ نظرتون در مورد عشق را از دیدگاه دل زیبایتون بگویید؟

 

۲ـاینکه اگر زمانی به عشق واقعی خودتون رسیدید چه کلمه

 

 یا جمله ای بر زبان می آورید؟

 

۳ـشاد ترین لحظه زندگیتون چه لحظه ای بود؟

 

۴..و  یه آرزو؟

نوشته شده توسط آصف خسروی در 10:45 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم آذر 1386

برق تنهایی

                                            بیرق تنهایی

 

در میان ازدحام این شهر شلوغ..

 

و در زیر بارش تگرگ تنهایی،در کنار دوستانی غریب و دور، 

                                                                         بی تو تنها مانده ام..

 

و در این بن بست تاریک وهم خیال، غروب را به تماشا نشسته ام..

 

من عاشق شبهای مهتابیم..

 

و غروب سرخ را در سرآغاز تمام زیباییها نشانده ام...

 

و بیرق سرخ تنهایی را بر بلندترین قله ی غروب به اهتراز درآورده ام..

 

و ای آشنای همیشه ی من،بی تو،  دیگر سرخی غروب هم رنگی ندارد!

 

و شبهای مهتابی را خفاشها به اسارت در آورده اند..

 

باغچه ی کوچک خانه ی دل من...

 

به زیر گامهای بی رحم جنون ،مظلومانه جان داده است..

 

میخواهم درباره ی تو ....

 

درباره ی مهربانترین مخلوق خدا به اندازه ی تمام تنهایی هام...

 

میخواهم ...

 

میخواهم تورو در سراسر آغاز زیباییها نشانم..

 

میخواهم تو با دستان سخاوتمندت...

 

بیرق تنهایی مرا از بلندترین قله ی غروب یه زیر درآوری...

 

میخواهم...

 

       غروب غمت را به هر بهایی خریدارم

 

نوشته شده توسط آصف خسروی در 11:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم آذر 1386

 

یک دانه ی سنگین گندم را

 

با خود می بردم

 

یک دفعه باران آمد

 

من ترسیدم

 

نزدیک بود توی آب غرق بشم

 

چشمم به یک برگ افتاد

 

تند رفتم زیر آن برگ

 

که باران خیسم نکند

 

خدایا

 

متشکرم که امروز

 

مرا از مرگ نجات دادی!

 

                                                        از زبان یه مورچه...

نوشته شده توسط آصف خسروی در 12:36 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم آذر 1386

شکست..نا امیدی. گزشته تلخم..خداحافظ و سلام به آینده ی زیبا...

 

سلام و درود بی کران بر دوستان با محبتم...

 

از اینکه همیشه به آشیانه ی سبزم حضور می یابین..بسیار

 

خوشحالم و تک تک دستان با محبت شما را میبوسم که با قلم

 

زیباتون به متنهام نظر میدین..من در شرایط خوبی بسر میبرم

 

و قول میدم که بعد از پیدا کردن کار..یه کامپیوتردر خونه بخرم تا

 

همیشه خدمتگزار کوچکی در دنیای زیبای شما باشم..به همین

 

 خاطر ناچارم  هفته ای یه بار در خدمت شما دوستان خوبم باشم و

 

روزهای ۴ شنبه..

 

 

                    ......

 

امروز میخواهم برایتون بنویسم..چون قلمم پر از احساس و زیبایی

 

هست...گفته بودم که بعد از اون سفر هیجان آوری و عجیبی که

 

داشتم همیشه به خودم میگفتم یه حکمتی در اون نهفته هست..

 

و من کلید طلایی زندگی ام را پیدا کردم و تلنگری که خدا بهم زده

 

را سپاس میدارم و امیدوارم که شما هم با خواندن این متنم..زندگی

 

زیبایتون را زیباتر کنید....                            

                                                            با سپاس..آصف

 

                      .....

 

درست چند روز بعد از سفرم..من مدام به لب دریا میرفتم و به دریا

 

نگاه میکردم و همیشه از خود میپرسیدم حکمت سفرم چی بود؟

 

آخه من پسر دریا هستم..من از شهر زیبای محمودآباد از مازندرانم.

 

جایی که دریای اون به آدمهای که دلشون گرفته..احساس عجیب و

 

زیبایی میده و من هم همیشه چنین احساس زیبایی از دریا میگیرم..

 

بله..در یکی از اون روزها کنار ساحل بودم..دوستم عابد رو دیدم

 

تعجب کردم آخه من ۲ روز پیش از اون خداحافظی کرده بودم...که

 

بهم گفت یه احساسی بهم دست داده بود که سفر دریام را عقب بندازم.

 

خلاصه من و عابد از هر دری صحبت کردیم ..من از سفرم. و اون از

 

خودش و کار در کشتی..بعد عابد بهم گفت من با اعتقادی که بهت

 

دارم..این سی دی را بهت سفارش میدم تا بخونی..و بهت قول میدم

 

که گره زندگیت در این نوار هستش..و برام دعا کرد..من هم قول دادم

 

که حتما اون نوار رو گوش بدم..

 

اکنون که دارم این متن را برایتون مینویسم..کلید طلایی زندگیم را

 

پیدا کردم و در بهترین شرایط روحی بسر میبرم..و دنیا را زیباتر

 

از هر وقت میبینم  و اگر بخوام صحبت کنم شاید هزاران دفترچه

 

کم بیاد...( از عشق..خدا..زندگی ..طبیعت.. و ...)

 

....فقط بهتون پیشنهاد میکنم که اگر میخواهید زندگی قشنگتون..

 

از این هم زیباتر بشه..سی دی..دکتر علیرضا آزمندیان را بیابید و

 

یا در کلاس اون شرکت کنید..

 

و من یه انسان زیبای دیگری شدم با شناسنامه جدید..چون باورهای

 

زندگی که گم شده بود پیدا کردم..بله..من آصف..۲۶ ساله..نقاش

 

و نویسنده داستانهای کوتاه و بلند هستم..و با تمام نیروی درونی ام

 

به همه ی انسانها میگم...که من میخواهم به تمام آرزوهای زندگی ام

 

در کنار دوستان خوبم با توکل به یاد خدا برسم..

 

نوشته شده توسط آصف خسروی در 15:51 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم آذر 1386

کلمه ی عشق کجاست؟

 

نظرتون را صادقانه برام بنویسید..

 

۱ـ پسری پولدار بعد از دل و دل دادان به سراغ دختر فقیری

 

میرود..ولی خانواده دو طرف بخاطر اختلاف طبقاتی قبول

 

نمیکنند؟

 

۲ـ در مقابل پسری که میخواد تازه زندگی و کار خودشو شروع کنه

 

به سراغ دخترپولدار میرود و بعد از عاشق شدن..خانواده دو طرف

 

بخاطر اختلاف طبقاتی قبول نمی کنند؟

 

....به نظرتون حق این ۲ دختر و پسر زندگی نیست؟

 

.....مشکل در کجاست؟

 

.....یعنی حتما ۲ پسر و دختر که میخواهند ازدواج کنند باید از

 

یک سطح فرهنگ و مالی برخوردار باشن تا زندگی خودشان را

 

شروع کنند؟

 

نوشته شده توسط آصف خسروی در 18:7 |  لینک ثابت   •